معيارها:
***** شاهكار/ **** عالي/*** خوب / ** متوسط / * ضعيف / 0 بيارزش
دايره زنگي (پريسا بختآور) ۲/۱* همهچيز بستگي دارد به اينكه با چه سطح توقعي به ديدن اين فيلم رفته باشيم. به عنوان فيلم اول كارگردانش فيلم بدي نيست (بختآور پيشتر در سريال من يك مستاجرم استعداد خودش را تا حدي نشان داده بود)، به عنوان فيلمنامهاي از اصغر فرهادي چندان رضايتبخش نيست (در جاهطلبانه بودن فيلمنامه شكي نيست)، به عنوان فيلمي كمدي آنقدر خندهدار نيست (سالنها پر است ولي در سانسي كه من بودم همه به لبخند قناعت ميكردند)، و به عنوان فيلمي اجتماعي با بقيۀ فيلمهاي پرفروش تفاوتهاي قابل توجهي دارد و ابداً سادهانگارانه نيست (كافيست به تصويري توجه كنيد كه از نيروي انتظامي ارائه ميدهد). برخي شخصيتها تقريباً بلاتكليفاند (يك نمونه اكرم محمدي) [بگذريم كه شايد شايعۀ كوتاهشدنِ دقايقي از فيلم در اين قضيه دخيل باشد]. فيلمبرداري پورصمدي بهطرز غافلگيركنندهاي ضعيف است (نمونه: صحنۀ تعقيب قوطي آدامس در جوي آب و آن تكانهاي غيرقابل توجيه!)؛ اتالوناژ نيز بهقدري اشكال دارد كه هر صحنۀ فيلم تقريباً به يك رنگ است! بازيها عموماً تلويزيوني (به معني پرتاكيد و با ميميكِ كنترلنشده) است؛ مديري و شريفينيا همان چيزي را ارائه ميدهند كه از آنها انتظار ميرود (اين بهترين چيزيست كه ميتوانم راجع بهشان بگويم!)؛ گوهر خيرانديش كم مانده در چنين نقشي كليشه شود؛ در عوض بازي اميد روحاني (گرچه برخي آن را نپسنديدهاند) بهنظرم انرژي خوبي دارد، بهخصوص در صحنههاي پرتنش (نكتۀ خوب بازي او اين است كه جدي بازي ميكند). اما برجستهترين ويژگي فيلم بازي باران كوثريست. باران اين فرصت را به فيلم (و فيلمنامه) ميدهد كه در فيلمي چنين پر از پرسوناژهاي تيپيك، شخصتي بسيار پيچيده و جذاب به وجود بياورد؛ دختري كه به همه دروغ ميگويد ولي صحنه به صحنه قضاوت ما را دربارۀ خودش تغيير ميدهد؛ هم در مقام يك دختر خياباني قابل باور است، و هم يك دختر خيابانيِ تيپيك نيست (در صحنۀ اتوبوس بهشكل جذابي بليت اتوبوس دختربچه را نميگيرد)؛ هم معصوم است، هم عشوهگر، و كاملاً متفاوت از تصويريست كه در صاحبدلان و خونبازي از او ديده بوديم. وقتي نقشهاي مختلف او را در اين سالها (هم در فيلمها و هم در صحنۀ تئاتر) كنار هم قرار ميدهيم، مطمئن ميشويم كه او يك پديدۀ جالب توجه است. حتي اضافهشدنِ آن ديالوگ تحميلي در صحنۀ پاياني (در صحنۀ اتاق كنترل ترافيك) از سوي مميزي نيز نميتواند تصوير جذاب باران را كه پس از اين همه كارهاي (بهلحاظ اخلاقِ رسمي) بد، توي اتوبوس مينشيند كنار پنجره و به بيرون زل ميزند پاك كند. احساسات پيچيدهاي كه در چهرۀ او هست با تصوير عموماً تيپيكِ فيلم در تعارض است. كاش فيلم ميتوانست بيش از يك شخصيتِ جذاب و پيچيده ارائه دهد؛ كاش فيلم خودش را اينجور در ژانر كميك زنداني نميكرد؛ كاش ...

تبعيد همان فيلميست كه از سازندۀ بازگشت انتظار داشتيم: همان تصويرهاي كمياب، همان سكونِ دلپذير روسي، همان جادوي متافيزيكي. اينبار تنش دراماتيك داستان كمتر است و ريتم، كندتر. چه باك، تبعيد تكرار تجربۀ گذشتگان نيست (گرچه زوياگينتسف همانقدر دلبستة تاركوفسكيست كه سوكوروف، و چه غريب كه اين دو هيچ ربطي به هم ندارند، يا شايد هم دارند، ولي پنهاني). فيلم آشكارا با ريتم كندش برخي طرفدارانِ بازگشت را فراري خواهد داد، شايد هم واقعاً در حد بازگشت نباشد (تفاوت و اختلاف سطحشان براي من مثل فاصلۀ 21 گرم است با بابل)؛ ولي همين هم كفايت ميكند. فراموش نكنيم كه اين تازه دومين فيلم اين كارگردان چهل و چند ساله است. (شايد بهزودي به آن بپردازم).
پارانوئيد پارك (گاس ونسنت،۲۰۰۷) ****
پارانوئيد پارك را دوستداران فيلمهاي اخير گاس ونسنت ميتوانند بدون نگراني تماشا كنند، چرا كه او همچنان مسير سه فيلم اخيرش را دارد ادامه ميدهد. اگر اين يكي به اندازۀ روزهاي واپسين و جري راديكال نيست (راديكال كه هست، منتها نه به اندازۀ آنها)، هنوز براي چند بار ديدن، هم انرژي نهفته دارد و هم لحظات ناب. پارانوئيد پارك از خيلي نظرها با فيل قابل مقايسه است (از جمله به خاطر موضوعش). ونسنت حالا ديگر يكي از برجستهترين كارگردانهاي زندۀ دنياست، كسي كه ميتوان بينگراني و با اشتياق منتظر آثار بعدياش بود. به اينيكي حتماً خواهم پرداخت.
شبهای بلوبري من (وونگ كار واي، ۲۰۰۷) *

وونگ كارواي براي من جز در فيلم شگفتانگيز چانكينگ اكسپرس (۱۹۹۴)، هرگز كارگرداني استثنايي نبوده. اعتراف ميكنم كه در حال و هواي عشق (۲۰۰۰) را سخت احساساتي يافتم (البته موسيقياش بسيار زيباست)، و 2046 را (بهرغم رنگهاي بينظير، قابهاي استادانه و بازيِ مثل هميشه جادوييِ ژانگ زيئي) ملالآور. Happy together ،فیلم سال ۱۹۹۸اش را (با عرض شرمندگي) نيمهكاره رها كردم و خاكسترهاي زمان (۱۹۹۴) را (كه البته نسخۀ چندان خوبي هم نبود) نديدم. درست است كه اپيزود كارواي در اروس از باقي اپيزودها بهتر است، ولي خب كه چي؟ اپيزود او در فيلم چند اپيزودي کمپانی بیامو The Hire نيز جزو متوسطها بود.
اينيكي، شبهاي بلوبري من، مثل تير خلاص است، يعني بهكلي فاقد مشخصههاي بهترين كارهاي اوست. مثل اين است كه يك كارگردان آمريكايي متوسط ميخواهد اداي او را دربياورد. وقتي كارواي با بازيگران غربي كار ميكند، همهچيز جعلي و سطحي به نظر ميرسد (مرا ياد فيلمي از امير نادري عزيز انداخت كه در نيويورك ساخته بود و كاريكاتوري از جارموش به نظر ميرسيد). راستش دلم براي فيلمهاي قبلياش تنگ شد. در همان فيلمهاي شرق آسيايياش كه چندان دوست نداشتم، اصالتي هست كه در اين يكي نيست. اگر ملاك را چانكينگ اكسپرس قرار دهيم كه چارهاي جز مرثيهسرايي نيست.
البته شايد هم زيادهروي ميكنم. نميدانم. اميدوارم اگر ميخواهد در آمريكا ادامه دهد خودش را هر چه زودتر پيدا كند.
و
قتی نیچه گریه کرد (پينچاس پري، ۲۰۰۷) ***
كتاب جذاب و خواندنيِ و نيچه گريه كرد (يالوم) را چند سال پيش خودم براي نشر ني ويرايش كردم. از آلماني ترجمه شده بود (مهشيد ميرمعزي) و از معدود ويرايشهايي بود كه بدون تطبيق با متن اصلي انجام دادم. با اينكه آن را به ظاهر يك روانشناس به عنوان يك پروژۀ آموزشي نوشته، ظرافتهاي ادبياش فراوان است. در خواب هم نميديدم كه بشود آن را به فيلم برگرداند، چرا كه بخش عمدهاي از صحنههايش ذهنيست (اگر نميدانيد، داستانِ تخيليِ درمانِ نيچه در دوران افسردگي عاطفيست توسط پزشكي به نام بروئر كه از قضا دوست نزديك فرويد است). فيلم به طرز قانعكنندهاي جذاب و قابل قبول از آب درآمده. بازيگرانش در نقش نيچه و فرويد و بروئر با تصويري كه از رمان در ذهن ميآيد تطابق دارند و فيلمنامه با ظرافت و جسارت بخشهاي سوبژكتيو رمان را معادليابي كرده (گاهي اين صحنهها را عامدانه فانتزي از آب درآورده كه بسيار هوشمندانه است). از جمله ايدههايي كه فيلم به رمان اضافه كرده حضور پررنگِ موسيقي كلاسيك است كه طبعاً در رمان كمرنگ يا حتي ناپيداست. نميشود گفت تجربة تماشاي فيلم با خواندن رمان يكيست (كدام اقتباسي جاي اثر ادبي اصلي را ميگيرد؟)؛ درست است كه سير وقايع شتاب قابل توجهي پيدا كرده و درنتيجه همهچيز خيلي سريع اتفاق ميافتد، ولي وقتي ياد تجربههاي مذبوحانهاي چون آخرين وسوسۀ مسيح (اسكورسيزي)، رگتايم (فورمن)، و تپههايي شبيه فيلهاي سفيد (تونی ریچاردسن) ميافتم، بايد احترام عميق خودم را نسبت به اين نسخه ابراز كنم. بااينحال توصيه ميكنم حتي بعد از ديدن فيلم، رمان را بخوانيد.
Friends with Money (نيكول هولوفسنر۲۰۰۶)
**
يك فيلم بامزۀ آمريكايي دربارۀ چند زوج كه با هم دوستاند و دربارۀ همديگر قضاوت و در كار هم فضولي ميكنند. فيلمنامه بامزه و نسبتاً جذاب است. بازيها در يك طيف قرار ميگيرند (از مكدورمانت كه مثل هميشه خوب است تا برخي كه متوسطاند و برخي ضعيف). در ظاهر از همين كمديدرامهاي اجتماعيست كه چند ساليست مد شده. ولي دستكم سخيف نيست، هرچند هرگز به اوج هم نيرسد. جاهطلبانه نيست و سعي ميكند از متوسط پايينتر نيايد. در همين حدش هم بد نيست. (شايد هم من موقع تماشايش حالم خوب بوده!)
