خاطرهها بیزماناند؛ پس و پیشاند؛ گریزاناند. عکسها قطعی و ماندگارند. سخت میشود این عکسها را با این خاطرهها آمیخت. یاد گرفتهایم همه چیزمان را پنهان کنیم. نوشتنِ چیزهایی اینقدر شخصی خطرکردن است. چه باک! این یک وبلاگ شخصیست و اینها یادداشتهاییست پراکنده از دورانی محو (پیش از هفت سالگی) که مدام محوتر و محوتر میشود. یادداشتهایی ناتمام در کنار چند عکس معدود که از آن دوران به یادگار مانده. شاید بهمرور آنها را کاملتر کنم؛ شاید بعدتر به بعد از هفتسالگی هم برسم... شاید...

۱) هوا سرد است. بغل مادرم هستم، توی اتوبوسی که از همة درزهایش خاک بیرون میآید. مادرم گریه میکند. من هم گریه میکنم. او نگاهم میکند و میگوید: نترس، چیزی نیست! و باز اشکهایش سرازیر میشود. شهربانوننه مرده و ما برای خاکسپاریاش میرویم روستا. یادم نیست بقیه هستند یا نه. فقط مادرم یادم است و گریهاش. سه سالم است.
۲) اینیکی قبلتر است. شهربانوننه زنده است. در روستا هستیم. تابستان است. بعدازظهر است. از خواب میپرم. توی اتاق هیچکس نیست. گریهکنان میآیم توی حیاط. همه رفتهاند به ساختمان بغلی (خانة دایی) که حیاطشان به هم راه دارد. توی حیاط سگی سیاه هست که پارسکنان میآید جلو. میپرد و زانویم را گاز میگیرد. جیغ میزنم. همه هراسان میآیند. دایی با چوب سگ را میزند. شهربانوننه سگ را دعوا میکند. هنوز از سگ میترسم.
۳) توی سینما هستیم. میترسم. از تاریکی، از سکوتِ بزرگترها. بهانه میگیرم. داداش میبردم دستشویی. دعوایم میکند. برمیگردیم توی سالن. توی فیلم آدمها آواز میخوانند...
۴) رفتهایم خانة عموی مادرم. قرار است شب آنجا بمانیم. پسرعمورحمت چراغ را خاموش میکند. با گریه میگویم: "آژار داری چراغو خاموش میکنی؟" همه میزنند زیر خنده. پسرعمو رحمت هر وقت مرا میبیند میگوید: "آژار داری...؟" این جمله را همه یادشان هست.

۵) همه لباس پوشیدهایم که عکس بگیریم. موهایم را شانه میکنند. دردم میآید. موهایم صاف نمیشود. گریه میکنم. مرا میایستانند روی صندلی. شلوار بندی تنم است. میایستم رو به دوربین.
۶) تنم داغ است. شب است. همه دورم نشستهاند. گریه میکنم. ناله میکنم. میگویم: "طوطی... طوطی...!" و جسم سیاهی را نشان میدهم. آن را برمیدارند و میآورند جلو: "ببین چیزی نیست!" شلوار آقاجون است که تا میکند میگذارد بالای سرش. میگویم: "مگس... مگس..." جیغ میزنم... همه دورم جمع شدهاند. تنم داغ است.
۷) لباس پوشیدهام تا با خواهرم بروم مدرسه. او معلم است و میخواهد مرا هم ببرد. هنوز مدرسه نمیروم. صبح زود بیدار شدهایم. هوا تاریک است. سوار مینیبوس اکبرآقا میشویم. ته ماشین مینشینیم. مینیبوس آبیست. در خیابانهای خلوت میرویم و بچهها یکی یکی سوار میشوند. بچهها دخترند. لباس آبی تنشان است و موهاشان را بافتهاند. با تعجب نگاهم میکنند. اسمم را میپرسند. اسم مدرسه آرتاست. خواهرم میرود سر کلاس. من در دفتر مینشینم. حوصلهام سر میرود. میروم توی حیاط. تاب سوار میشوم. زنگ میخورد. بچهها دورم جمع میشوند. هیاهو میکنند. خواهرم برایم بستنی کانادا فراست میخرد. برمیگردیم خانه. چه روز عجیبی!
۸) کوچه جای بازیست. کوچه پر از بچه است. با بچهها بازی میکنیم. زمین میخورم. پاهایم زخم میشود. گریه میکنم. روی زخم دواگلی میزنند. جای زخم خشک میشود. توی حمام این تکة خشکشده ورمیآید. میسوزد. همه جایم زخم است... کوچه را دوست دارم.
۹) مستراح توی حیاط است. از حیاط میترسم، از چاه مستراح. نکند یکهو از توی سوراخ مستراح مار بیاید بیرون. توی مستراح سوسک هست. میترسم. نکند توی حیاط دزد باشد. کسی همراهم میآید و توی حیاط میایستد، یا چراغ را روشن میکند و از دور نگاه میکند. با او حرف میزنم تا نترسم...
۱۱) داداش را خواباندهاند بیمارستان. رفتهایم ملاقاتش. حیاط بیمارستان پر از درخت است. داداش با لباس آبی میآبد توی حیاط. شوخی میکند، میخندد، میخنداند. بیمارستان جای بدی نیست.
۱۲) داداش مرا برده چاپخانة کیهان. شب است. او شبکار است. از کوچهای تنگ میرویم داخل دالانی تاریک. از پلههای بلندی میرویم بالا. ماشینهای بزرگی در حال کارند. سروصدا خیلی زیاد است. کارگرها توی آن سروصدا با هم حرف میزنند. حرفشان را نمیشنوم. داداش مرا نشان میدهد. دوستانش به من لبخند میزنند. قالبهای سربی را نشانم میدهند. حروف سربی را در جوهر میگذارند و میکشند روی کاغذ. جایش میماند. دستهای همه سیاه شده. توی دستشویی گرد سرخی هست که با آن دستهاشان را میشویند. بوی کاغذ خوب است. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. میگویند آن روبهرو کارخانة روزنامة اطلاعات است. کارگرها لباسشان سرمهایست.
۱۳) رفتهایم شابدولعظیم. ظهر است. آقاجون توی بازار میبردمان به یک کبابی. از پلههای آهنی میرویم بالا. دوست آقاجون هم با زن و بچهاش آنجا هستند. نان زیر کباب خوشمزه است. دستهامان چرب میشود. دوست آقاجون ماشین دارد. میخواهد ما را هم برساند. توی ماشین جا نمیشویم. ماشینش فولکس است. مرا میفرستند زیر شیشة عقب. از شیشه خیابانها را نگاه میکنم، و ماشینها را...
۱۴) عموبزرگه مرده. خانهشان شلوغ است. همه سیاه پوشیدهاند. صدای گریه میآید. من و بچهها توی حیاط هستیم. زنعمو میآید نازم میکند. شلوار کوتاه پوشیدهام. با بچهها بازی میکنیم.
۱۵) خانهمان شلوغ است. همه دارند گل یا پوچ بازی میکنند. میخندند. جیغ میزنند. شهین دختر عموبزرگه ازم میپرسد: "اگه ماشین بخری منو جلو سوار میکنی یا مهینو؟" میگویم مهینو. جیغ میزند و میخندد. وقتی میگویم ماشین، به آن اتوبوس آبی فکر میکنم که پسرعمو رحمت راهش میبرُد.
۱۶) رفتهایم ابن بابوی، سر قبر عموبزرگه. هوا دارد تاریک میشود. یکی از پسرهای فامیل میگوید روحها الان از قبر میآیند بیرون. پشت درختها قایم میشود و دخترها را میترساند. دخترها جیغ میزنند.
۱۷) داداش برای تولدم یک هفتتیر ترقهای و یک غلاف بلند قرمز خریده. نصفشب بیدارم کرده و آن را داده به من. میگذارمش کنار تشکم. از لذت خوابم نمیبَرَد. به فکر فردا...

۱۸) توی سینما هستیم. کسی آواز میخواند. صدایش را میشناسم. عارف است. صدایش روی صورت کس دیگریست. اسم فیلم سلطان قلبهاست. شعرش را یاد میگیرم. پنج سالم است...
۱۹) با بچههای محل ایستادهایم دم خانة همسایهمان که تلویزیون دارد. او مرد کچل بداخلاقیست. ناگهان در را باز میکند و راهمان میدهد تو. میرویم طبقة بالا و توی اتاق ردیف مینشینیم. تلویزیون بالاتر از خطر دارد...
