تبليغاتX
هفت‌ونيم - مرگ ناگهانی
گریزی به هنر و ادبیات و ... (مجید اسلامی)

در تمام اين روزهاي تعطيل به مرگ فكر مي‌كردم. دليلش بسته‌شدنِ ناگهانيِ مجله بود و سوگواريِ خواننده‌ها و ابراز تاسفِ آشنايان و لحن مرثيه‌وارِ يادداشت‌هاي زيباي دوستان در روزنامه‌ها و وبلاگ‌ها. ولي من اندوهگين نبودم و از اين بابت شرمگينم. حس مي‌كردم از كالبدي جدا شده‌ام كه عده‌اي دور آن به سوگواري مشغول‌اند، و من احساس رهايي مي‌كردم. مسئوليتي را از دوشم برداشته‌اند بي‌آن‌كه اهمالي صورت گرفته باشد. مثل كسي كه نگران است مبادا سرِ قراري نرسد و بعد تصادف مي‌كند و در آستانة مرگ دست‌كم خوشحال است كه بدقول نيست! ياد مسيح در آخرين وسوسة مسيح كازانتزاكيس مي‌افتم كه روي صليب خوشحال بود كه دست‌كم خيانت نكرده و رنج‌اش نشانة وفاداري‌ست!

البته هنوز چانه‌زني‌ها ادامه دارد و چه بسا هفت دوباره منتشر شود. ولي حتي در اين صورت هم همه‌چيز تغيير كرده؛ دوراني به پايان رسيده و مي‌شود به فكرِ دوراني تازه بود. چه هفت بار ديگر منتشر شود، چه نه. ديگر هيچ چيز مثل سابق نخواهد بود. حتي اگر بعد از تعطيلات معلوم شود كه اشتباه شده و اين حكم مربوط به مجلة ديگري‌ست. تجربة مرگ، تجربة جالبي‌ست. مثل فيلم سفيد كيشلوفسكي كه قهرمان فيلم مرگ را تجربه مي‌كرد، بي‌آن‌كه مرده باشد. بايد به سوگواران احترام گذاشت. ولي من به گذشته فكر نمي‌كنم. فكر مي‌كنم به بالقوه‌هايي كه بايستي بالفعل شوند. و شايد در اين امكان‌هاي تازه، مجله‌هايي باشد بارها بهتر از هفت. شايد هم اين هفتهاي بهتر را قرار است كساني ديگر درآورند و ما مشوق‌شان باشيم، و خواننده‌شان. دلم براي صرفاً خوانندة يك مجله بودن تنگ شده. دل سپردن به انتظاري شيرين، تا دربيايد و قلبت را بلرزاند. ياد پيام امروز مي‌افتم و تماشاگران و آدينه‌ي سال‌هاي شصت و رودكي و پيك كودك سال‌هاي دور و كتاب‌ هفته‌‌‌هاي شاملو كه هر بار تابستان باز به سراغ‌شان مي‌رفتم و كاغذهاي زرد و سست‌شان را با احتياط ورق مي‌زدم و هر بار چيزهاي تازه در آن مي‌يافتم. هميشه چيزي براي دوباره خواندن داشت، ده‌ها سال بعد. كاش اين 45 شمارة هفت چنين بوده باشد.

در تمام اين روزها همراه با موسيقيِ دل‌انگيزِ فيلم با او حرف بزن آلمودوار، به مرگ فكر مي‌كردم. روز اول به‌نظرم فرشته حبيبي بود كه گفت: اگر اين‌قدر خوشحاليد، لااقل نشان ندهيد! گفتم: بله خوشحالم، همان‌قدر كه اگر مرگ سراغم بيايد خوشحال خواهم بود! مي‌دانستم حرفم ممكن است بد فهميده شود،‌ ولي وقتي اين جمله را به زبان مي‌آوردم نه افسرده بودم، نه غمگين. چرا كه همة كارهاي اين دنيا موقتي‌ست. مرگ ناگهاني در اوج، شايد بهتر از زوال باشد.

و در اين مدت بيش از هر چيز به مردگان جويس فكر مي‌كردم و روندِ پذيرشِ مرگ، به عنوانِ‌ تقديري محتوم.

چند سال پيش از سرِ تفنن بخش پايانيِ مردگان را ترجمه كردم، به اين اميد كه شايد روزي باقي‌اش را هم ترجمه كنم. دوست دارم اين متن را به عنوانِ‌ مطلبِ نخست در اين‌جا بگذارم.

براي كساني كه احتمالاً داستان را نخوانده‌اند،‌ يا از ياد برده‌اند: 

 

گابريل و زنش گرتا در يك شب برفي از مهمانيِ سالانة خاله‌هاي گابريل (يك مهمانيِ شلوغ و پرشور) به خانه بازمي‌گردند. در راه و در خانه حين آماده‌شدن براي خواب، زن براي گابريل ماجرايي را تعريف مي‌كند كه پيش‌تر هرگز اشاره‌اي به آن نكرده بوده: اين‌كه در نوجواني، پسري به نام مايكل فيوري عاشقش بوده. و وقتي قرار مي‌شود گرتا از آن منطقه برود، پسر يك شب سرد زمستاني آن‌قدر در زير باران مي‌ايستد كه بعدها بيمار مي‌شود و مي‌ميرد. گابريل جا مي‌خورد از اين‌كه چنين راز مهمي در زندگي زنش بوده كه او نمي‌دانسته...

.....................................................

زن به خواب عميقي فرو رفته بود.

گابريل، تكيه داده به آرنج، لحظاتي چند بي‌اوقات‌تلخي چشم دوخت به آن موهاي درهم و دهانِ نيمه‌باز، و گوش داد به آن نفس‌هاي عميق. پس زن چنين ماجراي عاشقانه‌اي داشته: مردي به خاطرش جان داده. حالا كه درمي‌يافت او، شوهرش،‌ چه نقش كوچكي در زندگي زن ايفا كرده، اين قضيه چنان اذيت‌اش نمي‌كرد. زن را در خواب تماشا مي‌كرد. طوري كه انگار هرگز در مقام زن و شوهر با هم زندگي نكرده بودند. چشمان كنجكاوش مدتي مديد ماند روي چهرة زن و روي گيسوانش؛ و، با اين فكر كه زن در آن دورانِ زيباييِ دخترانه‌اش، چه شكلي مي‌توانسته باشد، حس دلسوزي غريب و صميمانه‌اي نسبت به او وجودش را فراگرفت. دلش نمي‌خواست حتي به خودش بگويد كه چهرة زن ديگر زيبا نيست، اما مي‌دانست كه اين ديگر همان چهره‌اي نيست كه مايكل فيوري به خاطرش به آغوش مرگ رفته بود.

شايد زن همة ماجرا را برايش نگفته بود. چشمش رفت روي صندلي‌اي كه زن برخي از لباس‌هايش را روي آن انداخته بود. يكي از بندهاي زيرپوشش آويزان بود روي زمين. يك لنگه پوتين سيخ سرجايش قرار داشت، روية نرمش رفته بود تو: لنگه‌اش از پهلو افتاده بود رويش. در شگفت بود كه يك ساعت پيش چه‌طور احساساتش به غليان در آمده بود. از چه نشات گرفته بود؟ از شام خاله‌اش، از نطق احمقانة خودش، از شراب و رقص، از شادخواري هنگام خداحافظي در سرسرا، لذت قدم زدن در كرانة رود زير بارش برف. خاله جولياي بيچاره! او نيز به‌زودي روحي مي‌شد در كنار روح پاتريك موركان و اسبش. آن نگاه فرسوده را در چهرة خاله‌اش هنگامي كه آواز در تداركِ عروسي را مي‌خواند، يك لحظه ديده بود. شايد به‌زودي، لباس سياه بر تن،‌ كلاه ابريشمي بر زانو، در همان اتاق پذيرايي مي‌نشست. كركره‌ها را مي‌بستند و خاله كيت كنارش مي‌نشست، گريان و فين‌فين‌كنان ماجراي مرگ جوليا را برايش نقل مي‌كرد. او در ذهن پي كلامي تسلي‌بخش مي‌‌گشت، و جز تعابيري ناموجه و نابسنده نمي‌يافت. آري، آري: به‌زودي اين اتفاق مي‌افتاد.

هواي اتاق به شانه‌هايش احساس لرز داد. با احتياط بدنش را كشاند زير ملافه و كنار زنش دراز كشيد. همه‌شان يكي پس از ديگري روح مي‌شدند. چه بهتر كه بي‌پروا به آن دنياي ديگر پا بگذارند، با شكوه تمام و نوعي اشتياق، تا رنجور و پژمرده از فرط سالخوردگي. فكرش رفت سراغ اين‌كه زني كه كنارش خوابيده چگونه اين همه سال تصوير چشمانِ معشوقش را ‌كه به او مي‌گفته ديگر دلش نمي‌خواهد زنده بماند در قلب خود نگه داشته،.

اشك‌هاي محبت در چشمان گابريل جمع شد. هرگز نسبت به هيچ زني دچار اين احساس نشده بود، ولي مي‌دانست كه عشق بايستي همين باشد. اشك‌ها در چشمانش افزايش يافت و در آن تاريكيِ نصفه‌نيمه تصوير جواني را مقابل چشمانش مجسم كرد كه زير درختي آب‌چكان ايستاده. تصويرهاي ديگري نيز همان نزديكي بودند. روحش به جايي نزديك شده بود كه مأمنِ پهناورِ مردگان بود. از وجود خودسر و پرّان‌شان آگاه بود، اما درك‌شان نمي‌كرد. وجود خودش جذبِ آن دنياي نامحسوسِ خاكستري مي‌شد: آن دنياي مادي، كه زماني اين مردگان در آن به بار آمده و زيسته بودند، محو مي‌شد و تحليل مي‌رفت.

چند ضربة ملايم به شيشه او را واداشت كه سرش را به سوي پنجره بگرداند. باز برف گرفته بود. خواب‌آلود چشم دوخت به دانه‌هايي كه نقره‌اي و تيره، در زمينة نور چراغ مورب مي‌باريدند. وقتش بود كه او سفرش را به سمت غرب آغاز كند. آري، روزنامه‌ها حق داشتند: برف در سراسر ايرلند فراگير بود. مي‌باريد بر جزء جزء آن دشت مركزيِ تيره، بر آن تپه‌هاي بي‌درخت، مي‌باريد به‌نرمي بر باتلاقِ آلن و، آن‌سوتر در غرب، به‌نرمي مي‌باريد بر امواجِ سركشِ رود شانون. و نيز مي‌باريد بر همة اجزاي آن گورستانِ متروكِ روي تپه كه مايكل فيوري را در آن دفن كرده بودند. قشري از برف مي‌نشست روي صليب‌ها و سنگ‌ قبرهاي ناصاف، روي نيزه‌هاي آن دروازة كوچك، روي آن خارهاي بي‌بر. روحش آرام مدهوش شد درحالي‌كه مي‌شنيد صداي بارشِ برف را كه بي‌صدا مي‌باريد بر تمام عالم و مي‌باريد بي‌صدا،‌ همچون نزولِ آن فرمانِ مقدر، بر تماميِ زندگان و مردگان.

نوشته شده توسط مجید اسلامی در ساعت 15:3 | لینک  |