تبليغاتX
هفت‌ونيم - دیشب. امشب. فردا
گریزی به هنر و ادبیات و ... (مجید اسلامی)

 

1. كتابي درآمده به نام نكته‌هاي ويرايش نوشتة علي صلح‌جو (نشر مركز، اسفند 86) كه نكات بسيار جالبي را دربارة زبان فارسي مطرح مي‌كند. شايد به جذابيِ غلط ننويسيم ابوالحسن نجفي نباشد، ولي خب، بيست سالي از انتشار آن كتاب مي‌گذرد. اين يكي جديد است و نكات امروزي‌تري را مطرح مي‌كند. مثلاً امروزه باب شده كه در دل متن فارسي، سال تولد و مرگ را از راست به چپ مي‌نويسند (ما هم در هفت همين كار را مي‌كرديم). نويسنده سابقة اين كار را توضيح مي‌دهد و حسن‌ها و عيب‌هاي هر شيوه را مي‌گويد. يا مثلاً بحث ويرگول، كه خودش به يك معضل بدل شده. صلح‌جو با قطعيت مي‌گويد ويرگول نبايد نهاد را از گزاره جدا كند، حتي اگر نهاد يك عبارت طولاني باشد.

مي‌نويسد مثلاً در اين جمله:

-         مسئلة اصلي، تشخيص لايه‌هاي نازكتر در ميان آبهاي تيره است.

«مسئلة اصلي» نهاد جمله است و نهاد نيازي به ويرگول ندارد...

 و مواردي از اين قبيل دربارة نشانه‌گذاري، رسم‌الخط، نحو، و غيره.

2. اين كتاب مرا ياد ويرگول‌نقطه‌هايي‌ انداخت كه ناگهان همه‌گير شده و به‌شكل وسيعي همة روزنامه‌ها به كار مي‌گيرند: ويرگول‌نقطه توي تيتر. روزنامه‌اي كه ظاهراً پيش‌قدم شد، همشهري بود، ولي مدتي‌ست كه بقيه نيز از همشهري تبعيت كرده‌اند: اعتماد، اعتماد ملي، كارگزاران، حتي مجلة شهروند امروز... اين هم باز برمي‌گردد به مقولة رفتار اپيدميك كه به  ضرب‌المثلِ منحوسِ «خواهي نشوي رسوا....» ربط پيدا مي‌كند. مثلاً مي‌نويسند: «نبرد بارسلونا والنسيا؛ آخرين اميد»، يا «بستة پيشنهادي ايران؛ يك راه‌حل تازه». قضيه كمي شبيه صد سال تنهايي ماركز است. چنان اين كار را مي‌كنند كه آدم فكر مي‌كند هميشه همين كار را مي‌كرده‌اند و ما نمي‌ديديم. ولي خب،‌ ويرگول‌نقطه توي تيتر چيز زننده‌اي‌ست و بسيار غيرضروري. اين كار را ويرگول بدون جلب توجه انجام مي‌دهد. تازه بگذريم كه با كمي ظرافت، شايد حتي بشود از ويرگول هم اجتناب كرد. ويرگول‌نقطه كاربردش وصل‌كردنِ عبارت‌هاي مستقلي‌ست كه به لحاظ معنايي به هم مربوط‌ هستند، نه فاصله‌ انداختن بين عبارت‌هاي پا درهوا!

3. مورد ديگر بامزه‌تر است. در مقولة زبان، همچون همة امور اجتماعيِ ديگر، مفهوم مهمي هست به نام «عرف» كه گاهي ناديده‌گرفتن‌اش معضل ايجاد مي‌كند. سال‌هاي سال فارسي‌زبان‌ها وقتي مي‌گفتند «امشب»، مقصودشان روشن بود؛ شب، از تاريك‌شدنِ هوا شروع مي‌شد تا روشن شدنِ هوا. («شب» در زبان فارسي يك مفهوم فراگير است. دكتر سامعي در مقدمة فرهنگ هزاره اشاره مي‌كند به گستردگيِ معاني واژه‌ها و اين‌كه برخي واژه‌ها معاني گسترده دارند و برخي محدود. «شب» از آن واژه‌هاي فراگير است و معاني استعاري و كناييِ فراواني دارد.) شب در فارسي شامل «سرشب» تا «نيمه‌شب» مي‌شود. هنوز هم در زبان گفتار، وقتي نيمه‌شب دور هم جمع شده‌ايم و مي‌خواهيم به اتفاقي كه سر شب افتاده اشاره كنيم، مي‌گوييم «امشب»، چون شب، پيوسته است؛ چيزي آن را گسسته نمي‌كند. كاري هم به روز تقويمي و ساعت دوازده نيمه‌شب نداريم. به‌قرينه، وقتي هم ساعت سه بامداد باشد و بخواهيم بگوييم ساعت هشت صبح مي‌خواهيم كاري انجام دهيم، مي‌گوييم «فردا صبح»، نمي‌گوييم «امروز صبح». ولي خب، روز قبل، ديگر در آن ساعت، «ديروز» است. (درواقع چند ساعتي در نيمه‌شب، «امروز» گم مي‌شود!) سال‌هاي سال همين‌طور حرف‌ مي‌زديم و هيچ‌كس هم گيج نمي‌شد.

... تا اين‌كه مجريان تلويزيون دست‌ با كار شدند و هم خودشان را گيج كردند، هم بقيه را. حواس‌شان رفت به ساعت. تا ساعت از دوازده گذشت، وقايع سرشب، شد «ديشب»، و وقايع روز بعد، شد «امروز»! شايد از برنامه‌هايي مثل ورزش و مردم شروع شد كه تا ديروقت ادامه داشت. وقتي مي‌خواستند به بازي‌هايي كه سر شب انجام شده بود اشاره كنند مي‌گفتند: «ديشب»، و حتي برخي (احتمالاً بهرام شفيع يا جواد خياباني چون اهل اغراق‌اند) به بازي‌هاي فردا شب، مي‌گفتند «امشب»!

نگاه كردم به ديكشنري‌هاي انگليسي تا ببينم در زبان انگليسي قضيه از چه قرار است. ديدم براي night، يكي از معني‌هايي كه نوشته «از تاريك‌شدنِ هوا تا روشن شدنِ هوا»ست. بنابراين پيوسته بودنِ اين «شب» در آن‌جا به رسميت شناخته شده.

اصولاً زبان [روزمره]، يك امر قراردادي‌ست. مهم منطقِ يكدست و همگنِ رياضي‌وارِ آن نيست، بلكه اين است كه آدم‌ها حرف هم را بفهمند و دچار ابهام نشوند. اين قراردادي كه تلويزيوني‌ها به كار گرفته‌اند همه‌مان را دارد گيج مي‌كند.

حالا ديگر اين ماجرا حتي به اخبار هم تسري پيدا كرده. متن‌هاي خبر با همين منطق نوشته مي‌شود و وقتي در ساعات آخر شب به خبرها گوش مي‌كنيم، منظورشان از «امروز»، روز بعد، و از «ديشب»، همان شب است. درحالي‌كه در زبان گفتار، هنوز مثل قبل حرف مي‌زنيم.

درواقع به همين آساني «امروز»مان شده «ديروز»، «امشب»مان شده «ديشب»،... واي به حال «فردا»مان!

 

4. ترجمة جديدي درآمده از محاكمهي كافكا كه ماية خوشوقتي‌ست. نشر ماهي، ترجمة علي‌اصغر حداد. ترجمة تابه‌حال در دسترس، كار اميرجلال‌الدين اعلم بود كه مثل ترجمه‌هاي

 ديگرش (از جمله فيلم‌نامة ماجراي نيمروز)، نثر بسيار ناهمواري داشت. اين‌يكي كه مثل ديگر آثار اخير نشر ماهي از آلماني ترجمه شده، فارسي بسيار قابل قبولي دارد. به شروعش دقت كنيد:

بي‌شك كسي به يوزف كا. تهمت زده بود، زيرا بي‌آن‌كه از او خطايي سر زده باشد، يك روز صبح بازداشت شد. از آشپز خانم گروباخ، صاحبخانه‌ي كا.، كه هر روز صبح حدود ساعت هشت صبحانه‌ي او را مي‌آورد، اين‌بار خبري نشد. چنين چيزي هرگز سابقه نداشت. كا. باز كمي منتظر ماند و از روي بالش خود چشمش به پيرزني افتاد كه روبه‌روي اتاقش زندگي مي‌كرد و با كنجكاوي‌اي كه تا آن زمان كسي از او سراغ نداشت به كا. چشم دوخته بود. ولي بعد متعجب و گرسنه زنگ زد. بلافاصله در زدند و مردي كه كا. تا آن روز او را در اين آپارتمان نديده بود، به درون آمد. مرد باريك‌اندام و در عين حال قرص و محكم بود. لباسي تنگ و مشكي به تن داشت، چيزي شبيه به لباس مسافرها. مجهز به تعداد زيادي چين و جيب، سگك و دگمه و يك كمربند، طوري كه خيلي كاربردي به نظر مي‌رسيد، بي‌آن‌كه دقيقاً معلوم باشد در چه زمينه‌اي... (ص13)

شما را نمي‌دانم. ولي من يكي براي خواندن‌اش هيجان‌زده‌ام. شايد بعد از آن‌كه تمام شد چيزي برايش بنويسم...

 

5. مدت‌ها بود كه هشت كتابام را نمي‌دانم چه‌طور گم كرده بودم. ديروز در كتاب‌فروشي يك نسخة تازه خريدم. نسخة جيبي و خوش‌دستي‌ست. ديشب بعد از شايد ده سال داشتم ازنو شعرهاي سپهري را مرور مي‌كردم. تعابير فراموش شده به يادم آمد، تعابير تازه‌اي را كشف كردم، بغض كردم، كم مانده بود اشكم سرازير شود. يادم افتاد كه در اين 45 شماره دربارة سپهري تقريباً هيچ ننوشتيم. چرا؟ در سال‌هاي دورِ دهة شصت آن‌قدر دربارة او در تريبون‌هاي رسمي تبليغ كردند كه عملاً شكل يك شاعر رسمي را پيدا كرد، بي‌آن‌كه خودش باشد و از مواهبِ احتماليِ اين قضيه استفاده كند. (شايد هم فقط شاعرانِ مرده اين خاصيت را داشته باشند، چون فرصتِ كج‌روي ندارند). به‌هرحال بحث دربارة سپهري به امري كليشه‌اي بدل شد (وقتي هر گويندة نابلدي شعر او را ناهموار دكلمه مي‌كرد). اما حالا چي؟ آيا وقتش نشده كه باز به سراغش برويم و از آثارش آشنايي‌زدايي كنيم؟

ديشب به‌خصوص اين‌يكي چشم مرا گرفت:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هميشه

عصر

چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظة كاج

نيكي جسماني درخت به جا ماند

عفت اشراق روي شانة من ريخت

 

حرف بزن، اي زن شبانة موعود!

زير همين شاخه‌هاي عاطفي باد

كودكي‌ام را به دست من بسپار.

در وسط اين هميشه‌هاي سياه

حرف بزن، خواهر تكامل خوش‌رنگ!

خون مرا پر كن از ملايمت هوش.

نبض مرا روي زبري نفس عشق

فاش كن.

روي زمين‌هاي محض

راه برو تا صفاي باغ اساطير.

 در لبة فرصت تلألو انگور

حرف بزن، حوري تكلم بدوي!

حزن مرا در مصب دور عبارت

صاف كن.

در همة ماسه‌هاي شور كسالت

حنجرة آب را رواج بده.

 

بعد

ديشب شيرين پلك را

روي چمن‌هاي بي‌تموج ادراك

پهن كن.

 

 

 عكس: مجيد اسلامي

 

تاريخ ادبيات معاصر ايران پر از نكته‌هاي ناگفته است، حتي در مورد سپهري كه به نظر مي‌رسد درباره‌اش زياد گفته شده. يكي هم اين:

در نواري كه از شعرخواني‌هاي فروغ فرخزاد باقي مانده، او شعر مشهور «روشني، من، گل، آب» را خوانده. ولي اين شعر با نسخة ثبت‌شده در هشت كتاب تفاوت‌هاي قابل توجهي دارد. حتي عنوان شعر نيز متفاوت است. مي‌شود فرض كرد كه اين نسخة ابتدايي و ويرايش‌نشدة شعر بوده. ولي سال‌هاست فكر مي‌كنم نسخه‌اي كه فروغ خوانده نسخة بهتري‌ست. توجه كنيد:

 نسخة هشت‌ كتاب

روشني، من، گل،‌ آب

ابري نيست.

 بادي نيست.

مي‌نشينم لب حوض:

گردش ماهي‌ها، روشني،‌ من، گل، آب.

پاكي خوشة زيست.

 

مادرم ريحان مي‌چيند.

نان و ريحان و پنير، آسماني بي‌ابر، اطلسي‌هايي‌ تر.

رستگاري نزديك: لاي گل‌هاي حياط.

 

نور در كاسة مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد!

نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي‌آرد.

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهرة من پيداست.

چيزهايي هست، كه نمي‌دانم.

مي‌دانم، سبزه‌اي را بكنم خواهم مرد.

مي‌روم بالا تا اوج، من پر از بال‌وپرم.

راه مي‌بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت.

پرم از راه، از پل، از رود، از موج.

پرم از ساية برگي در آب:

چه درونم تنهاست.


 نسخة ديگر

آوازي در آينه

ابري نيست.

 بادي نيست.

مي‌نشينم لب حوض:

گردش ماهي‌ها، روشني،‌ من، گل، آب.

پاكي خوشة زيست.

 

مادرم مي‌چيند ريحان.

نان و ريحان و پنير، آسماني بي‌ابر، اطلسي‌هايي‌ تر.

رستگاري نزديك: لاي گل‌هاي حياط.

 

روي پاشويه در كاسة مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد نور!

نردبان در گوشة باغ، صبح را مي‌آرد به زمين.

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهرة من پيداست.

چيزهايي هست، كه نمي‌دانم.

مي‌دانم كه اگر برگي بكنم خواهم مرد.

مي‌روم بالا تا اوج، من پر از بال‌وپرم.

راه مي‌بينم در تاريكي، من پر از فانوسم.

من پر از ابرم و زمين.

من پر از خورشيدم و شن.

من پر از تاكم.

من پرم از راه، از پل، از رود، از موج.

من پرم از ساية ني‌ها در آب:

من پر از جنبش آن بيدم ته باغ

چه درونم تنهاست.

 

مي‌شود بحث كرد كه «... چه نوازش‌ها مي‌ريزد نور!» چرا از «نور... چه نوازش‌ها مي‌ريزد!» بهتر است، نيز «من پر از تاكم» از «و پر از دار و درخت»، و چه حيف كه عبارت زيباي «من پر از جنبش آن بيدم ته باغ» حذف شده، و «كندن برگ» از «كندن سبزه» طبيعي‌تر است و «مي‌چيند ريحان» و «مي‌آرد به زمين» همين‌طور. ولي بحث اصلي اين‌ها نيست. اين است كه اصلاً وجود چنين نسخة متفاوتي گوشزد نشده. حتي اگر به احتمال فراوان خود سپهري اين تغييرات را اعمال كرده باشد.

مي‌شود پيشنهاد كرد به انتشارات طهوري كه در هشت كتاب ضميمه‌اي اضافه شود كه اين روايت‌هاي ديگر ذكر شود. لااقل براي تحليل‌گران و محققان. (چنان كه حافظ به سعي سايه اكنون به آساني امكان مقايسة تعابير حافظ در نسخه‌هاي مختلف را فراهم مي‌كند.) آن‌وقت شايد خوانندگان در طول زمان بتوانند تصميم بگيرند كه كدام نسخه بهتر است.

 

بعدالتحرير:

دوستي زنگ زد كه نوشتة خودت پر از ويرگول‌هاي بعد از «نهاد» است. نوشته را دوباره خواندم و ديدم «پر» كه نه، ولي چند تايي ويرگول هست. راستش وقتي كتاب صلح‌جو را مي‌خواندم حدس مي‌زدم اين نكته كمي دردسرساز است، ولي نه تا اين‌ حد. شايد بهتر است همه‌‌مان تمرين كنيم ويرگولِ غيرضروري كم‌تر به كار ببريم.

ناگفته نماند كه اين فونتِ وحشتناكِ Tahoma چنان كلافه‌ام كرده كه نگو. فونت‌هاي مورد علاقة من سال‌هاست mitra و lotus است. فعلاً از سر استيصال به اين Tahoma  تن داده‌ام. فونتي كه كسره‌هايش به دو نقطه بدل مي‌شود و اين هم مي‌تواند ويرگول‌هاي غيرضروري را افزايش دهد! (۱ اردیبهشت) 

 بعدالتحرير۲:

به اين ويرگول دقت كنيد!

تيتر يك صفحة 9 همشهري ديروز (اول ارديبهشت): وقتي، سعدي قانون مي‌نويسد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:21  توسط مجید اسلامی  |