تبليغاتX
هفت‌ونيم - یادداشتی از صفی یزدانیان به نقل از روزنامه اعتماد (و چند جمله حذف‌شده)
گریزی به هنر و ادبیات و ... (مجید اسلامی)

 

این مطلب را دیشب در سایت «اعتماد» خواندم و خیلی دوست داشتم. من هم (مثل صفی) فیلم بیضایی را هنوز ندیده‌ام و با توجه به چیزهایی که شنیده‌ام احتمال این‌که آن را دوست داشته باشم خیلی کم است، ولی لحن کسانی را که درباره‌اش نوشتند دوست ندارم و از این نظر با صفی هم‌موضع‌ام. بحث بر سر شعفی‌ست که اغلب پشت این لحن به چشم می‌خورد. شعفی که جای تاسف را گرفته است.

 
در اين بن بست
 
صفي يزدانيان
 
اين را 16 بهمن مي‌نويسم. فيلم آخر بيضايي را هنوز نديده‌ام و نمي‌دانم کي خواهم ديد. در اين روزها اما چنان از خواندن آنچه درباره‌اش نوشته‌اند غمگينم که با آنکه هيچ عادت به نوشتن چنين متن‌هايي ندارم و کار خود نمي‌دانم هل داده شده‌ام به سوي اين صفحه خالي که دست‌کم شايد خالي شوم از فکر اين عذابي که تحملش سخت است. دلم هيچ براي بيضايي نسوخت وقتي خواندم چگونه هر کس که خواست خود را والا بخواند و ديگران والايش بدانند ناسزايش گفت، يا چگونه دستاوردهاي اين دوران، به صرف داشتن ميکروفني در اينجا و ستوني در آنجا، خود را راست و سرراست نشان داد که ما همگي به کجا تنزل کرده‌ايم و کجا زندگي مي‌کنيم. دلم براي بيضايي نسوخت و دلم براي خودمان سوخت. پيشنهاد مي‌کنم آن «تماشاگرنما» هايي را که به دليل فحاشي به داور و تيم مقابل از رفتن به ورزشگاه‌ها منع شان مي‌کنند يا اندرزشان مي‌دهند بيش از اينها ارج بنهيم و گرامي بداريم. اما آنها احتمالاً جاي ديگر، بيرون ورزشگاه‌ها پا روي پا نمي‌اندازند و عکس‌هاي متفکر انگشت به شقيقه نمي‌اندازند يا درباره اهميت ورزش در پيشبرد آرمان‌هاي اخلاقي جامعه در تلويزيون حرف نمي‌زنند يا جايي مقاله‌يي نمي‌نويسند. آنها احتمالاً در کوچه و خانه هم بيش و کم همين‌اند. آنها البته به تيم و مربي محبوب خودشان هم اگر لازم باشد فحش مي‌دهند، به اتهام بي‌غيرتي و اين چيزها و اتفاقاً استدلال‌شان هم اين است ما که قبلاً اينقدر تشويق‌تان کرده‌ايم اين چه وضع بازي کردن است و چرا اينقدر آسان گل مي‌خوريد يا اينقدر سخت گل مي‌زنيد. آنها لفافي ندارند و لاي چيزي پيچيده نشده‌اند. اما حيطه‌شان همين است که هست. بايد از بازي خوششان بيايد وگرنه فحش مي‌دهند ( و نويسندگان فرهنگي هم واقعاً کم مانده بنويسند «بيضايي حيا کن...» شايد تا وقتي اينها چاپ شود جايي نوشته باشند و آن‌وقت آيا کسي تعجبي مي‌کند؟) نويسندگان سينمايي جايشان را اشتباه گرفته‌اند. در حيطه فرهنگ کسي از کسي طلبي ندارد. مي‌شود گفت چرا اين تيم کم‌کاري مي‌کند يا چرا تيم مقابل بد بازي مي‌کند، اما نمي‌شود به هنرمندي هجوم برد که چرا باب ميل من کار نمي‌کند. وقتي فيلمي را دوست نداريد حتماً بايد به سازنده‌اش فحش بدهيد؟ شما اساساً فيلم مي‌بينيد يا معاينه مي‌کنيد؟ نتيجه معاينه‌تان نشان مي‌دهد کسي اصلاً دچار پارانوياي حاد است؟ شما روانکاويد؟ گواهي سلامت خودتان را چه کسي صادر کرده و مجوز مطب‌تان کجاست؟ هنرمند چيزي مي‌سازد که مي‌شود دوستش داشت يا نداشت. به آنها که در ورزشگاه‌اند تماشاگرنما مي‌گويند و نويسندگان ما هم براي خالي‌کردن سکوهاي روبه رو از قبل مخالفان خود را روشنفکر‌نما و شبه‌روشنفکر و اين جور چيزها مي‌خوانند، که درست مثل تماشاگرنما معنايي ندارد. مي‌دانم جاي تمثيل‌ها و اشاره‌هاي اين نوشته دارد عوض مي‌شود، اما کدام مصداق را مي‌بينيد که سرجايش باشد؟ يکي مي‌نويسد محق است چون قبلاً از بيضايي تمجيدها کرده است (يعني به تيم خودي از سر دلسوزي انتقاد دارد) و يکي مي‌نويسد محق است چون مفتخر است که هرگز درباره او چيز مثبتي ننوشته است (يعني اساساً دلش با تيم ديگري است). اما همه در يک هيستري گروهي زبان، کلام متن نوشتاري فرهنگ را آلوده مي‌کنند. همه معترض‌اند که چرا يکي دوست داشته يا توانسته چنين فيلمي بسازد. اما اين زبان سکوهاست، دوروبر زمين بازي که براي تماشايش بايد به آن نور تاباند، اما زبان ديگر قرار بوده زبان صندلي‌ها باشد که وقتي نورها خاموش شد در برابرشان پرده‌يي روشن مي‌شود.

چه مي‌کنيد آقايان؟ (ننوشتم خانم‌ها آقايان چون هنوز خانم نويسنده‌يي را که در اين هيستري سهيم باشد، سراغ ندارم). چه مي‌کنيد و چه مي‌سازيد در فضايي که فرهنگي‌اش مي‌خوانند؟ براي والا نشان‌دادن خود هيچ جاي بهتري جز اين جايگاه متعالي نازل که خود را بر آن نشانده‌ايد، نيست؟ راه ديگري نيست که با نوشتن چيزي شب که مي‌خوابيد يا به مهماني که مي‌رويد يا روز که ميان همکاران‌تان هستيد احساس اهميت کنيد؟ يا هيچ برنامه تلويزيوني - که مخاطبان بيشتري هم دارد- نيست که جلوي دوربين‌اش از سينماي محبوب‌تان دفاع کنيد و فردايش به جوان همسايه‌تان با افتخار لبخندي بزنيد؟

اين چه تفريحي است ديگر، اين خوشگذراني با کلمات از کجا مي‌آيد؟ چه شد بخشي از ادبيات سينمايي ايران با ذهن روي سکوها هدايت شد؟ چه شد هر چه واژگان سکوهاست براي نقدنويسي به کار آمد؟ چه شد سنگ انداختن به بزرگان به کار بزرگ‌شدن آمد؟ هراسي ندارم که بنويسم بيضايي بزرگ است. [می‌گویید او خود را مقدس می‌داند؟ هیچ هراسی ندارم که بنویسم در برابر آنان که با کلمات فاجری می‌کنند او بی‌شک قدیس  واژه هاست. او بزرگ است، در مفهومی که شاملو بزرگ است، شاملویی که بسیاری از آن‌چه که جز شعر نوشت حالا از یاد رفته و بسیاری از شعرهایش نیز، اما او بود که روزی نوشت چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمون سخت زنده به گوری، و همین یک نسل از عاشقان را بس بود.] مهم است او در مفهومي که اخوان مهم است (بيضايي در مرگ اخوان نوشته بود «قباي روشنفکري در بر، پيش جاودانگي برهنه‌ايم»)، او والاست در مفهومي که احمدرضا احمدي والاست و نيما يوشيج. و ما زياد از اين بزرگان نداريم. اشتباه نشود، به رسم دلسوزان ورزشي نمي‌گويم بايد احترام پيشکسوتان را نگه داشت. مي‌گويم احترام زبان چه شده است؟ همين روزها کسي درباره پدرخوانده سوم نوشته است که سوفيا کاپولا «مثل نون تافتون» در صحنه‌هاي فيلم اين‌سو و آن‌سو می‌رود. بگذريم در 10 ، 20 سطر يکي از بهترين فيلم‌هاي کاپولا را که تنها در قياس با دو فيلم ديگر است که چيزي مي‌بازد، مسخره کرده‌اند و دوستدارانش را شرمنده خوانده‌اند و با دو سه دليلي که مطلقاً از بيرون فيلم مي‌آيد، دستش انداخته‌اند و بعد هم آن تشبيه نون تافتون... قرار است خوش بگذرد يا چيزي خوانده شود که به کاري بيايد؟

آري ما بزرگان چنداني نداريم، نمي‌شود اسباب تفريح ديگري پيدا کنيد؟ مهرجويي زماني فيلمي عالي مي‌سازد که در سطح اول درباره زن و شوهري است که بچه‌دار نمي‌شوند، اما بعد مي‌بيني اين داستان ملتي است که زاده عشق نيست؛ ملتي که برايش سخت است از سر عشق چيزي بسازد، نسل‌هايي که به جاي عشق از مصلحت و غريزه پديد مي‌آيند. کمتر هنرمندي قادر به ساختن چنين ژرفايي و دست‌کم برآوردن امکان چنين تفسيري است با ظواهري چنين ساده. اما مهرجويي پيش و پس از آن هيچ فيلم بهتر يا بدتري نساخت؟ و با ساختن آن آثار ديگر چيزي از بزرگي‌اش کم شده است؟ تکثير نفرت به چه کار اين فرهنگي که همه درباره‌اش حرف مي‌زنند، مي‌آيد؟ اما محيط فرهنگي ما براي آنکه «زيرآب» هنرمندي را بزند درباره‌اش کتاب در‌مي آورد (من بدتر و زشت‌تر از اين تعبير را از زبان يکي از پديدآورندگان همين کتاب خوانده‌ام) تا بگويد او بي‌جهت در غرب مهم دانسته شده است و کيارستمي که 30 سال پيش گزارش را ساخته و 10 سال پيش طعم گيلاس را، مي‌شود بهانه نفرت‌پراکني، مي‌شود توجيهي براي ابراز خشم از اينکه چرا ما که چنين باسواد و موجهيم، به اندازه او موفق نيستيم. و اگر هم اين را نيت‌خواني سازندگان کتاب بدانيم، اما با خود کتابي که دست‌بالا براي تئوريزه کردن نفرتي که ديگران صريح‌تر و خودماني‌تر بيانش مي‌کنند به وجود آمده چه کنيم؟

بيضايي به عنوان آن وجود يگانه‌يي که از رگبار تا افرا آمده و در اين 40 سال حتماً گاهي خوب و گاهي بد بوده چه نيازي به دفاع دارد؟ خالق آن لحظه بوسه باشو بر ترکه نايي‌جان چه نيازي به دفاع دارد؟ شرم‌آور است اين واژه استاد که به طعنه نثارش مي‌کنيد تا بتوانيد سنگ‌هايي کلان‌تر به سويش پرتاب کنيد. اين مصيبت محله حقير فرهنگي ماست که هر که بامزه‌تر بود و متلکي جانانه‌تر گفت و واژگانش «باحال‌تر» بود محل را بيشتر قرق خودش مي‌بيند. مثل کاکارستم فيلم داش آکل که با صورتي که برايش ساخته بودند قرار بود ما را بترساند و با متلک‌هايش دوستان ترسوترش را وامي داشت، جوري که ته گلوشان ديده شود، قهقهه سر بدهند و هميشه هم يکي دو نفر بدجنس باانصاف تر دورش بود که از پهلوان زمين‌خورده دفاعکي مي‌کردند و مي‌گفتند نه ديگر، شورش را درنياوريد، به‌هرحال او يک وقتي کسي بوده است. و نمي‌دانم چرا آن يکي هم به يادم آمد و برادران متجاوز بالاي جنازه؛ «اين استاداستاد که مي‌گفتن اين بود؟»

شرم‌آور است و حقير است اين دنيايي که براي خود ساخته‌ايد که مثل نوشته شکسپير در پوسته گردويي محبوس مانديد و خود را پادشاه عالم خيال کرديد.

به ياد محله رگبارم و آقاي حکمتي.

به ياد تو افتادم آقاي حکمتي عزيز، که قصاب محل به طعنه «آق معلم» صدايت مي‌زد. اما او دست‌کم يک رقيب عشقي جانانه بود. براي کينه‌اش دلايلي داشت، و رقيبي دوست‌داشتني بود...

اما آق معلم صدايت مي‌کرد تا پيش بچه‌هاي محله و لات‌هاي ديگر تحقيرت کند.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:27  توسط مجید اسلامی  |