تبليغاتX
هفت‌ونيم - جشنواره بیست‌وهفتم
گریزی به هنر و ادبیات و ... (مجید اسلامی)

معيارها:

***** شاهكار/ **** عالي/*** خوب / ** متوسط / * ضعيف / 0  بي‌ارزش

1. چهره به چهره (علی ژکان)                       0

2. صداها (فرزاد موتمن)                               1/2**

3. سوپراستار (تهمینه میلانی)                        0

4. دوزخ، برزخ، بهشت (بیژن میرباقری)           1/2*

[فقط دو اپیزود دوم و سوم را دیدم]

5. صندلی خالی (سامان استرکی)                  ***

6. بی‌پولی (حمید نعمت‌اله)                            ***

7. کودک و فرشته (مسعود نقاش‌زاده)               0

8. 7:05 (محمدمهدی عسگرپور)                         *

9.  شبانه‌روز  (امید بنکدار/کیوان علی‌محمدی)     ***

 10. تردید (واروژ کریم‌مسیحی)                         1/2

 11. درباره الی (اصغر فرهادی)                    1/2**

مقدمه:

بلیت‌ها را شادمهر راستین عزیز برایم می‌فرستد. بلیت‌های خودش است که از خانه سینما گرفته. بعد از سال‌ها اولین سالی‌ست که در سینمای رسانه فیلم نمی‌بینم. راستش دلم هم برایش تنگ نمی‌شود؛ آن هیاهو و بی‌نظمی و فضای غیرفرهنگی. در این روزها دست‌کم سه دوست نازنین از سر لطف در نوشته‌هاشان به غیبتم در سینمای رسانه اشاره کرده‌اند (محسن آزرم و مهرزاد دانش و جعفر پناهی). ولی جالب است که این غیبت بعد از هجده سال حضور مستمر و نوشتنِ بیش از ده گزارش کم‌وبیش مفصل، در میان مدیران و صاحب‌منصبان رسمی جشنواره  و روابط عمومی (که البته مدام عوض می‌شوند و خودشان احتمالاً‌ سابقة چندانی در جشنواره ندارند) هیچ واکنشی ندارد. خب چرا داشته باشد؟ منتقد (شکر خدا) به اندازه کافی هست. صدها نفر در سینمای رسانه حضور دارند و همه روزنامه‌ها، سایت‌ها، وبلاگ‌ها هم‌زمان به پوشش فیلم‌ها مشغول‌اند. جدال قلمی هم امسال داغ‌تر از همیشه است.

پنج روز اول جشنواره هیچ فیلمی نمی‌بینم (بلیت‌ها مال بعد از شانزدهم است). گاهی وسوسه می‌شوم به شیوة قدیم (قبل از سال 69) بروم در صف بایستم و فیلم ببینم، ولی نام فیلم‌های خارجی ترغیب‌کننده نیست. سینماهای جشنواره هم تغییر کرده‌اند، خیابان‌ها هم شلوغ است، و دوستان قدیم (هم‌صف‌های قدیم) هیچ‌کدام یا نیستند یا «پا» نیستند.

وقتی بلیت‌ها به دستم می‌رسد روز دوشنبه چهاردهم است. تازه می‌فهمم که بلیت‌ها مربوط است به پردیس پارک ملت که فعالیتش را از چهارشنبه آغاز می‌کند. به سایت‌ رسمی جشنواره و سایت‌های دیگر مراجعه می‌کنم. هیچ‌کدام تا سه‌شنبه برنامه روزهای بعد را اعلام نکرده‌اند. بعد هم که اعلام می‌کنند خبری از برنامه پردیس پارک ملت نیست. به 118 زنگ می‌زنم، شماره‌ای چهار رقمی به‌ام می‌دهد: 2316، که فعال نیست. به دوستی مطبوعاتی زنگ می‌زنم که در سینما فلسطین از دفتر جشنواره بپرسد. آن‌ها هم نمی‌دانند. قرار می‌شود از دوستانش در «فرهنگ آشتی» بپرسد، بی‌فایده است. عصر سه‌شنبه راهم را دور می‌کنم و می‌روم به سراغ سینما. برف می‌آید. توی پارک ملت هیچ‌کسی نیست. حتی کسی نیست که مسیر را بپرسم. یادم می‌افتد که ده سالی هست وارد پارک ملت نشده‌ام، فقط از جلویش رد شده‌ام. چه‌قدر در این روز برفی این‌جا قشنگ است. در راه‌های پیچاپیچ پارک گم می‌شوم. کم‌کم در ضلغ جنوبی پارک از توی مه عمارت عظیمی سربرمی‌آورد که عکسش را قبلاً دیده‌ام. خیلی بزرگ است ولی دوروبرش هیچ‌کس نیست. آیا همین‌جاست؟ سرانجام جایی پوستری از جشنواره می‌بینم. وارد می‌شوم. عده‌ای مشغول کارند. می‌پرسم «من فردا این‌جا بلیت دارم. برنامه را دارید؟» می‌گویند: «نه، فردا معلوم می‌شود.» می‌گویم: «خب، می‌خواهم بدانم چه فیلمی‌ست. بیایم یا نه.» می‌گویند خب بیایید معلوم می‌شود! لحن‌شان طوری‌ست که انگار می‌گویند: «چه توقع‌ها!» پله‌برقی‌ها را می‌روم بالا. می‌رسم به سالنی بزرگ که عده‌ای مشغول کارند. معلوم می‌شود تا روز قبل آن‌جا «بازار فیلم» بوده. چه جای بزرگ و خوبی برای بازار فیلم. محمد اطبایی را می‌بینم. می‌گویم آمده‌ام ببینم برنامه فردا چیست. می‌گوید بیا از بچه‌های «فارابی» بپرسیم. می‌پرسیم. نمی‌دانند!

شب از روی بلیت‌ها می‌فهمم که در سانس‌های من کلاً چه فیلم‌هایی هست. تنها فیلمی که سانس اول ممکن است از دست برود و مهم است عیار 14 است. مرددم که سانس اول را بروم یا نه. صبح چهارشنبه برف می‌آید، شدید. یک‌ ساعت و نیم طول می‌کشد به محل کار جدیدم برسم. مجبور می‌شوم مسیری خیلی طولانی را پیاده بروم، آن هم در سربالایی. حالا تقریباً مطمئنم که سانس اول را از دست خواهم داد. به خودم می‌گویم اگر آن‌قدر بدشانس باشم که عیار 14 باشد، حقم است! برای سانس دوم به سراغ سینما می‌روم، فیلمی که از دست رفته عیار 14 بوده!

پردیس پارک ملت زیبا و باشکوه است. نمای بیرونی‌اش مرعوب‌کننده است ولی چگونه می‌شود فهمید این‌جا سینماست؟ داخلش پر از راهروهای تودرتو، پله‌برقی و آسانسور است. برخی از فضاهای معماری‌اش آدم را بدجوری یاد موزه هنرهای معاصر می‌اندازد، ورودی سالن‌ها و حتی چیدمان صندلی‌ها شبیه گالری‌های آن‌جاست. رنگ غالب نقره‌ای و طوسی‌ست، مثل لوکیشن‌های فیلم‌های علمی‌خیالی‌ست، رعب‌آور و حتی ترسناک است، و (فعلاً) کم‌تردد. همه‌جا چنان قرینه است که می‌شود طبقه‌ها و راهروها را با هم اشتباه گرفت. می‌شود به‌راحتی گم شد. دیوارها خالی‌ست، عاری از تصویر و پوستر و هرگونه عنصر بصری. طبعاً قرار نیست این‌طوری بماند ولی خب این خطر هست که این دیوارها را هم مثل سینما آزادی پر کنند از همان نقش‌ و نگارهای «مترویی»! داخل سالن‌های نمایش کامل و بی‌نقص است؛ با شیب مناسبی که باعث می‌شود پرده سینما مقابل چشم همه باشد، و پرده به اندازه کافی بزرگ هست. سالن قوطی‌کبریتی نیست بلکه حالت مربع دارد و همه سالن‌ها دقیقا یک‌اندازه و یک‌شکل‌اند. چراغ‌های سقف یادآور سینماهای سال‌های دور است (دیاموند، پارامونت، شهرفرنگ...). آپارات از گوشه می‌تابد ولی تصویر فلویی ندارد (آیا دیوار پرده زاویه‌اش با آپارات تطبیق داده شده، یا آپارات‌های جدید مثل پروژکتورهای جدید به شکل تکنولوژیک این مشکل را حل می‌کنند؟) تصویر 1 به 1.66 برخلاف اغلب سینماها کل پرده را می‌پوشاند. این سوال برایم پیش می‌آید که تکلیف تصاویر مربع یا اسکوپ چیست؟ باید منتظر ماند و فیلم‌های خارجی را این‌جا دید.

چهره به چهره

فیلم علی ژکان به وصف درنمی‌آید، با مادیان که هیچ، حتی با سایه‌به‌سایه هم قابل قیاس نیست. حتی سریال‌های متوسط تلویزیونی یک سروگردن از آن بالاترند (کارآگاه علوی؟) ؛ به لحاظ بصری، انتخاب بازیگر، منطق روایی... چه می‌گویم؟ بیست دقیقه بیش‌تر تاب نمی‌آورم. این‌جور وقت‌ها شوخی‌مان این بود که برویم ببینیم دستیار کارگردان فیلم مادیان چه کسی بوده؟ راستی چه کسی بوده؟

صداها

پارسال بعد از دیدن ده پانزده دقیقه‌ای از جعبه موسیقی حق بود با خودم عهد کنم که دیگر هیچ فیلمی از فرزاد موتمن نبینم. (این‌قدر بد بود!) ولی خیلی‌ها از صداها تعریف می‌کنند. واقعاً‌ هم یک ساعت اول «صداها» هیچ ربطی به «جعبه موسیقی» و «باج‌خور» که هیچ، حتی شب‌های روشن و هفت‌ پرده ندارد. همه‌چیز به ظاهر دارد خوب پیش می‌رود، ولی وای! چرا این‌جوری شد؟ بیست دقیقه آخر همه‌چیز خراب می‌شود. وقتی عنوان‌بندی به شیوه روسری آبی از بالا به پایین می‌آید هیچ‌کس دست نمی‌زند. فیلمی که بد تمام می‌شود خیلی بدتر از فیلمی‌ست که بد شروع شده!

[از این‌جا اگر فیلم را ندیده‌اید نخوانید!] روایت پازل‌گونه است و روبه‌عقب (مثل ریورس‌ناپذیر و 5در2 و البته نمایش «خیانت» پینتر). نمی‌شود ایراد گرفت و این را ترفندی تقلیدی دانست. به‌نظرم ظرفیت این مدل آن‌قدر هست که بارها به کار گرفته شود. ولی خب در یک‌سوم پایانی وحدت مکان به‌شکل ناباورانه‌ای نادیده گرفته می‌شود و فیلمی که رو به عقب حرکت می‌کند، بی‌جهت به حرکتش ادامه می‌دهد، و جایی از حرکت می‌ایستد که نباید. ابهام‌ها زیادی توضیح داده می‌شود و سوال‌ها زیادی جواب داده می‌شود و درام فدای ساختار می‌شود. بهتر بود اپیزودها گسترش داده شوند و روایت هرگز از آن مجتمع آپارتمانی خارج نشود. می‌شد رودررویی دو مرد (پسیانی و کیانیان) طولانی‌تر و تدریجی‌تر شود. می‌شد در فیلمی که نامش صداهاست، صدا مهم‌تر و دراماتیک‌تر باشد و باظرافت‌تر. شاید بهتر بود تضاد دو مرد موکدتر باشد (به‌جای کیانیان می‌شد بازیگری باشد ظریف‌تر و احتمالاً‌ جوان‌تر؛ کسی که آن‌قدر ظریف باشد که با چند مشت یا حتی یک مشت دخلش بیاید!)

بااین‌حال رویا نونهالی و نازنین فراهانی (بی‌آن‌که ابداً بازی‌شان شبیه به هم باشد) هر دو فوق‌العاده‌اند. نونهالی در این‌ سال‌ها به پختگی رسیده و تقریباً‌ همیشه خوب است ولی چه خوب که نازنین فراهانی بااستعداد (آن اپیزود درخشان سریال داستان یک شهر را یادتان هست؟) سرانجام نقشی نسبتاً‌ کوتاه ولی درخور توجه یافت. طناز طباطبایی هم غافلگیرکننده است. طراحی صحنه فیلم (کار آتوسا قلم‌فرسایی) زیبا و دراماتیک ولی کمی غیرمنطقی‌ست (شاید می‌شد فیلم‌نامه از این نظر کمک کند. مثلاً آپارتمان پسیانی می‌توانست مال کس دیگری باشد که جایگاه اجتماعی والاتری داشته باشد). دیالوگ‌ها بسیار موجز و موثر است (واقعاً این فیلم‌ جایگاه سعید عقیقی را در این عرصه برجسته‌تر کرد) و تدوین (کار فرامرز هوتهم) نامرئی و قابل دفاع است. حیف که صحنة کتک‌کاری بد از آب درآمده، حیف که طراحی صدا آن‌طور که باید نیست، حیف که... اما صداها درمجموع امیدوارکننده و دلنشین است.

سوپراستار

باورکردنی نیست که فیلمی فقط برای انتقام‌گرفتن و خراب‌کردن یک بازیگر ساخته شده باشد. از ماجراهای پس‌زمینه آتش‌بس چیزی نمی‌دانم، ولی سخت نیست تشخیص این‌که در سوپراستار آشکارا شهاب حسینی نقش بازیگر آن فیلم را بازی می‌کند و فیلم به‌فریاد (و نه به‌ کنایه [خانم میلانی ظاهراً فریادزدن را بیش‌تر از کنایه‌زدن بلد است]) می‌خواهد بگوید که او نه‌فقط بی‌مسئولیت، بلکه فاسد، فرصت‌طلب و بی‌استعداد است؛ با این‌که دخترها محاصره‌اش کرده‌اند، از هیچ دختری نمی‌گذرد حتی دختربچه‌ای که عملاً دخترش از آب درمی‌آید. آری این یک‌جور گل‌های پرپر [جارموش] است به روایت خانم میلانی! دختر سعی می‌کند سوپراستار را آدم کند؛ می‌کوشد او را تربیت کند، برایش موسیقی کلاسیک می‌گذارد! می‌کوشد او را به فطرت انسانی نزدیک کند! آیا این یک انتقام شخصی در قالب فیلمی معناگرا نیست؟ از سوی دیگر فیلم (همچون تمام فیلم‌های خانم میلانی) ادعانامه‌ای‌ست علیه مردها که عملاً به ضد خودش بدل شده؛ تصویری که از زن نشان می‌دهد چنان خوار و ذلیل و بازیچة دست مرد است که وصف‌نشدنی‌ست. پرسوناژها همه تیپ‌اند، داستان در همه زاویه‌ها سویه‌های سوزناک دارد و از طنز خبری نیست. فیلم که می‌توانست به لحنی هجوآمیز نزدیک شود به‌شدت عصبی‌‌ست و مفهومی ثابت را به‌کرات تکرار می‌کند. از سوی دیگر منطق زمانی اصلاً دیده نمی‌شود: شب است، روز است، صبح است، غروب است، ... بین واقعه‌ها چه‌قدر فاصله است؟ آدم‌ها قهر می‌کنند، آشتی می‌کنند، می‌روند، می‌آیند، تهدید می‌کنند، کنار می‌آیند... چه خبر است؟ این دنیایی داستانی نیست، این‌ها شخصیت‌های گوشت‌وخون‌دار نیستند؛ همه این‌ها بهانه‌اند برای این‌که حرفی زده شود (مثل همیشه؛ مثل همة فیلم‌های خانم میلانی). این‌بار این حرف این است: سوپراستار بد است!

(آیا او [سوپراستار] همان کسی نیست که باعث فروش میلیاردی آتش‌بس شد؟ تهیه‌کننده آتش‌بس خانم میلانی نبود؟)

صندلی خالی

فیلم سامان استرکی (البته تا جایی که من فیلم‌ها را دیدم) غافلگیری بزرگ جشنواره امسال است. فیلم پر از بازیگوشی‌ست. داستانی شروع می‌شود ادامه پیدا می‌کند، بعد ناگهان گسسته می‌شود، به گونه‌ای دیگر ادامه می‌یابد تا باز گسسته شود، و این روند بارها ادامه می‌یابد. لحن و مدل این بخش‌های گسستنی با هم متفاوت است و فیلم را شبیه فیلمی اپیزودیک کرده؛ اپیزودهایی تودرتو و به هم مربوط. بااین‌حال آن‌چه این فیلم را طراوت می‌بخشد روایت پر از غافلگیری‌اش نیست، بلکه اجراست. فیلم به‌لحاظ بصری به‌شدت رادیکال است و برخی از سکانس‌هایش بی‌شک در تاریخ سینمای ایران کم‌نظیر، از جمله فصل غریبی که در آن شخصیت رضا عطاران دوربین هندی‌کم به‌دست در تخیلی مشترک با همسر آبستن‌اش (تخیلی بسیار بامزه و بازیگوش)، خود را در بهشت و دوزخ می‌بینند؛ فصلی که به‌لحاظ بصری یادآور همه آن‌چه همیشه می‌خواستی... وودی آلن و 1138    Thxجرج لوکاس است (چهره‌هایی در دلِ سفیدی). بخش اول فیلم با حضور درخشان فریده فرامرزی و عطاران لحنی به‌نسبت رئالیستی‌تر دارد ولی در بخش دوم (با محوریت و بازی چشم‌گیر پانته‌آ بهرام) فضا ذهنی‌تر و استیلیزه‌تر می‌شود. بخش سوم (با حضور فریبرز عرب‌نیا) را که حکایتِ آشنای یک کارگردانِ مستاصل است زیاد دوست نداشتم و اصولاً به‌نظرم فیلم (همچون بسیاری از فیلم‌های خوب امسال) در یک‌سوم پایانی دچار اندکی تشتت ساختاری شد. بااین‌حال صندلی خالی حتی از تجربه بسیار تحسین‌شده سامان سالور (چند کیلو خرما...) منسجم‌تر و هیجان‌انگیزتر است. (یک دلیل که یاد سالور افتادم حضور پررنگ نامجو بود که در این‌ سال‌ها نامش با رادیکالیزم عجین شده و این‌جا هم از موسیقی‌اش خیلی خوب استفاده شده). نکته آزاردهنده فیلم هم حضور محمدرضا شریفی‌نیاست که نمی‌دانم چگونه  توانسته این کارگردان خوش‌فکر را مجاب کند که در چند نقش ظاهر شود (این اتفاق برای‌تان آشنا نیست؟) و گهگاه موفق می‌شود فیلم را تا سطح یک فیلم درجه‌چندم پایین بیاورد. صندلی خالی همچنین با تصاویر خوبش محل درخشش هومن بهمنش است که بسیار امیدوارکننده نشان می‌دهد. تدوین و طراحی صحنه  هم به‌گونه‌ای‌ست که آدم مطمئن می‌شود که در این‌جا هیچ چیزی تصادفی نیست. صندلی خالی را می‌شود به‌‌آسانی چند بار دیگر هم با لذت دید (و البته از چند صحنه‌اش کمی حرص خورد). امیدوارم استرکی بر خلاف سالور در فیلم دومش هم همین‌قدر موفق باشد.


درباره الی
در جشنواره امسال گروهی از منتقدان از این فیلم به عنوان چماق استفاده کردند تا بر سر فیلم‌سازان دیگر بکوبند و بگویند: «فیلم یعنی این!» همان کاری که سال‌هاست مخالفان هنر سخت‌هضم با حافظ می‌کنند که: «ببینید، حافظ را همه می‌فهمند!» خب، این استفاده باعث نمی‌شود لج کنیم و بگوییم حافظ بد است، بلکه می‌گوییم دیگران هم ممکن است خوب باشند. تازه، خوش‌آمدن عامی و روشنفکر از حافظ ممکن است به دلایلی مشابه نباشد. بنابراین مشکل من با فیلم اصغر فرهادی این نیست که دیگران همه یک‌صدا از آن خوش‌شان آمده، و نه این‌که فیلم‌های خوب دیگری را با این چماق مورد حمله قرار داده‌اند.
درباره الی از خیلی نظرها در ادامه کارنامه اصغر فرهادی‌ست؛ همان تسلطی که بر صحنه‌های شلوغ دارد، همان تاکیدی که بر درام دارد و همان بازی‌های مثال‌زدنی این‌بار از کسانی چون مانی حقیقی و شهاب حسینی (که پس از سوپراستار فکر می‌کردم هرگز بازی خوبی از او نخواهم دید) و رعنا آزادی‌ور در کنار حضور چشم‌گیر گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی. فرهادی از صحنه‌های شلوغ نمی‌ترسد (این نقطه‌ضعف خیلی از کارگردان‌های ماست) و بعد از مهرجویی شاید تنها کسی‌ست که چنین بی‌محابا این همه آدم را دور هم جمع می‌کند و صحنه گرم و باورکردنی از آب درمی‌آید. ولی خب، به‌نظرم درباره الی نیز (شاید بیش‌ازحد) فیلم اجراست و فیلم‌نامه بیش از مثلاً چهارشنبه‌سوری به حاشیه رانده شده. به ظرفیت‌های بالقوه رابطه‌ها فکر کنید و ببینید چه‌قدر در طول فیلم شناخت به دست آورده‌ایم که هر کدام‌ از شخصیت‌ها کی هستند و چه گذشته‌ای دارند و چه مناسباتی میان‌شان برقرار است؟ با روندی که دیده‌ایم فیلم می‌توانست بسیار طولانی‌تر از این باشد و باز تشنه‌ی دانستن باشیم. ولی آیا اساساً حرکت ما به سمت شناخت بیش‌تر و عمیق‌تر بوده؟ فیلم بیش‌تر درگیر موقعیت‌هاست تا از هر موقعیتی تعلیقی بسازد و تنشی، و این روند به‌خصوص در تمام نیمه دوم فیلم حکم‌فرما می‌شود.
فیلم تاکیدش بر مسئله‌ای اخلاقی‌ست. مهم‌ترین لحظه‌ای که به‌لحاظ دراماتیک بر آن تاکید می‌شود آری یا نه گفتنِ سپیده (گلشیفته) است؛ آری یعنی الی به نامزدش خیانت نکرده، نه یعنی خیانت کرده. بعد از خود می‌پرسیم این پیش‌فرض ذهنی نامزد الی‌ست، چرا به فیلم و نویسنده و تماشاگران تسری پیدا کرده؟ مگر سفررفتن (آن‌ هم چنین سفر بی‌خطری) بدون اطلاع کسی که دوستش نداری خیانت است؟ آن هم خیانتی که حتی بر مرگ هم سایه می‌اندازد؛ کم مانده آدم‌ها فکر کنند «چه خوب شد مرد!» من یکی در چنین موقعیتی از ورای چهارشنبه‌سوری یاد شهرزیبا می‌افتم که آن هم چنین دیدگاه اخلاقی بسته‌ای درش دیده می‌شد. به‌نظرم فیلم به‌لحاظ ایدئولوژیک شاید نقطه مقابل چهارشنبه‌سوری‌ست.
همچنین درباره الی در پی پاسخ‌دادن به سوال‌هاست و در محدوده خودش تقریباً سوالی را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. ابهامی باقی نمی‌گذارد (شاید این همه تحسین به خاطر همین است). بعد یادمان می‌اندازند که داستان فیلم متاثر از ماجرای آنتونیونی‌ست. جالب است، درباره الی آن چیزی‌ست که ماجرا نبود و به همین دلیل در تاریخ سینما یک نقطه عطف است. اگر درباره الی زودتر ساخته می‌شد و بعد ماجرا، می‌توانستیم مصمم‌تر و قاطعانه‌تر ماجرا را ستایش کنیم که چرا آن چیزی را که انتظار داشتیم نشان نداد و قهرمانان فیلم به‌دور از دغدغه گم‌شدنِ آنا (که هرگز مشخص نشد) راه خود را رفتند و فیلم‌ساز احساسات شخصیت‌هایش را نه‌فقط با دیالوگ، بلکه با نگاه و سکوت و محیط نشان داد. حالا چهل‌واندی سال بعد ساخته‌شدن ماجرا به همان‌ شکلی که آنتونیونی شجاعانه از ساختن‌اش طفره رفت چرا باید ارزش سینمایی خاصی داشته باشد؟ مثل آن است که کسی پیکاسو را ستایش کند و بعد درعین‌حال بخواهد دفرمگی عامدانه اشکال او را تصحیح کند و دیگران هورا بکشند که ببینید این نقاشی‌ها حالا چه‌قدر شبیه واقعیت شد؟
طبعاً از فیلم اذیت نشدم. خیلی چیزهایش را دوست داشتم. ولی نه‌فقط به‌لحاظ ایدئولوژیک، بلکه به‌لحاظ سینمایی نیز در سالی که صندلی خالی و شبانه‌روز و صداها بود، درباره الی به‌نظرم کمی زیادی سنتی‌ست. آن نیم‌ستاره‌ فاصله تا «خوب» به این دلیل است.
کارنامه اصغر فرهادی از دوران داستان یک شهر تا امروز برایم عزیز است؛ بیش از آن حدی که بتوانم نسبت به این همه تحسینی که دارد نثارش می‌شود و ممکن است مسیر او را کاملاً تحت تاثیر قرار دهد سکوت کنم؛ وگرنه بدم نمی‌آمد در این هم‌سانی هرچند موقتی مشارکت داشته باشم.

 تردید
نمی‌دانم واقعاً واروژ کریم‌مسیحی چی فکر کرده. آیا انتقال هملت به فضای ایران معاصر به همین آسانی‌ست؟ یعنی فیلم قرار است به همین نحو ادامه پیدا کند؟ در طول بخش آغازین فیلم آن‌چه را می‌بینم باور نمی‌کنم. راستش همان بیست سال پیش هم از شیفتگان پرده آخر نبودم ولی برایش احترام قائل بودم. ولی تردید کاملاً به کاریکاتور شبیه است. یاد لحن نقد معروف گلمکانی در دهه شصت می‌افتم با عنوانِ «این چی بود هم‌ولایتی؟» واقعاً این چی بود؟ آن شکل اشرافیت، آن شکل زندگی، آن روابط در کجای جغرافیای فرهنگی این جامعه هست؟ در کدام دوره تاریخی؟ روابط خانواده سلطنتی دانمارک در قرون گذشته را مگر می‌شود به این آسانی به یک خانوادة گیرم پولدار معاصر منتقل کرد؟ آن‌جا اگر هملت به خدمه قصر و اطرافیان آن‌طور دستور می‌دهد خب، شاهزاده است. این‌جا چی؟ این لحن آمرانه، آن هم از زبان بهرام رادان که ته چشم‌هایش طبقه متوسط پیداست چه توجیهی دارد؟ و بعد هم آن لوس‌بازی‌ها، دویدن هملت و اوفلیا در اتاق‌ها و ایوان و ادای بچه‌های ده‌ساله را درآوردن (و لبخند ملاطفت آن‌ همه خدمتکار سخت‌کوش که همگی خانه‌زادند)؛ و بازیگوشی هملت و هوراشیوی وطنی و خنده‌های زورکی در آن سالن سینمای ویران با پوسترهای هملت، و تابلوی «بودن یا نبودن...» به خط خوش بالای سر خان‌دایی (که در لانگ‌شات هم به اندازه کافی پیداست ولی باز هم با اینسرت رویش تاکید می‌شود)؛ آن صحنه نمایش آبکی با میزانسن عین‌به‌عین کوزینتسف (یعنی ارجاع و گرامی‌داشت آن فیلم!)؛ و نردبان گذاشتنِ مضحک پولونیوس برای گوش‌کردن حرف‌های هملت و مادرش و پرت‌شدن؛ و مادری که می‌مانی چرا باید سرش نزاع و قتل اتفاق بیفتد؛ روشدن شباهت ماجرا با نمایش هملت در میانه و باز ادامه ماجراها کم‌وبیش با همان روند؛ گذاشتن ناگهانی مراسم «زار» به جای ظاهرشدن روح پدر هملت (که یعنی این اقتباسی بومی‌ست!)؛ و آن آرتیست‌بازی‌های بی‌سروته پایانی (که یعنی وقت نداریم و بودجه تمام شده و نمایش هملت طولانی‌ست)؛ اوفلیای بی‌وقار که کاغذها را به سر هملت می‌کوبد و جیغ بنفش می‌کشد و فیلم‌ساز دلش نمی‌آید او را بکشد (و تراژدی به هپی‌اند بدل شود)؛ و هفت‌تیری که ظرف چند ثانیه کلادیوس و بقیه را می‌کشد و خلاص!
واقعاً چه هجویه بامزه‌ای می‌توانست باشد که نیست. چیزی که درش نیست طنز و بازیگوشی‌ست. حرکات متعدد دوربین در کنار مونولوگ‌های بی‌وقفه که مدام اطلاعات می‌دهد (هر کسی که شروع می‌کند به حرف‌زدن ناگهان طرف مقابلش ماتش می‌برد) زیادی جدی‌ست؛ جدیتی که عملاً به کاریکاتور بدل شده.
تردید را می‌شود خیلی زود فراموش کرد. آیا باید چشم‌انتظار فیلم دیگری از واروژ باشیم؟ دچار تردیدم!


بی‌پولی
ساختن فیلم دوم گاهی از فیلم اول هم سخت‌تر است؛ موقعیت نعمت‌اله بعد از بوتیک چنین موقعیتی بود. بی‌پولی نه از نظر لحن شبیه فیلم قبلی‌ست و نه داستان. تمرکز آن فیلم را هم ندارد و حتی می‌شود گفت آن‌قدر که باید، یکدست نیست؛ مقدمه‌چینی‌اش زیادی طولانی‌ست و در نیمه دوم زیادی شتاب می‌گیرد؛ برخی شخصیت‌ها (لیلا حاتمی در نیمه اول، حبیب رضایی در بخش میانی، و امیر جعفری و دوستانش در نیمه دوم) گاهی کم‌رنگ می‌شوند. لحن هم یکدست نیست، یکی دو جا موسیقی لحن کمیک را به‌اشتباه تحت تاثیر قرار می‌دهد. بااین‌حال فیلم در کل بسیار جاه‌طلبانه است و می‌شود برخی ایرادهایش را بخشید و حتی امیدوار بود که برخی چیزها حاصل شتاب‌زدگی قبل از جشنواره باشد و یک بازنگری درست پشت میز تدوین بتواند انسجامش را بیش‌تر کند (این اتفاق بی‌شک ناممکن نیست). فیلم می‌کوشد تصویری بامزه و البته کنایی به جامعه امروز ایران بیندازد و درنتیجه چیزهایی را تصویر می‌‌کند که در کم‌تر فیلمی دیده‌ایم: این‌که خانواده‌ای در اوج استیصال هم حاضر نیستند از اثاث لوکس آپارتمان‌شان دست بردارند، و این‌که هیولای ناپیدایی به نام «حرف مردم» و «آبروریزی» چه سرنوشت غم‌انگیز و درعین‌حال مضحکی را می‌تواند پدید بیاورد تصویری‌ست از تناقض‌های این روزهای جامعه ایران. در چنین بستری‌ست که نعمت‌اله موفق می‌شود سیاه‌ترین و شاید واقع‌گراترین تصویر ممکن را از بحران اقتصادی و نیز بحران ارزش‌های اجتماعی این سال‌ها با طنز (و بدون لودگی) به نمایش درآورد؛ ماشینی که برای مایحتاج روزمره اوراق می‌شود؛ دفتر کاری که به پاتوق علاف‌ها بدل شده؛ کتاب‌هایی که در انبار باد کرده، و این همه خالی‌بندی و ریا و ظاهرسازی را در کم‌تر فیلمی دیده‌ایم. درعین‌حال موقعیت‌های نمایشی گرم و رابطه‌ها باورکردنی‌ست و شخصیت‌ها در عین بامزه بودن آن‌جایی که انتظار نداری از تیپیک‌شدن فاصله می‌گیرند؛ به‌خصوص لیلا حاتمی مرز میان بلاهت و هوشمندی را خیلی خوب نمایش می‌دهد؛ نه کاملاً توسری‌خور است، نه کاملاً سلطه‌جو، میان قدرت و ضعف در نوسان است. (چه کسی می‌گوید در کمدی نمی‌توان شخصیت خلق کرد؟)
راستش اگر ساختار روایی کمی شلخته است و بی‌نظم، تا حدی می‌توان به کارگردان و تدوین‌گر حق داد. سکانس‌ها به‌طور جداگانه آن‌قدر خوب از آب در‌آمده‌، شخصیت‌های فرعی آن‌قدر گرم و صمیمی‌اند که گویی نتوانسته‌اند از هیچ‌کدام دل بکنند. نتیجه این‌که کمی کل فدای جزء شده. هپی‌اند پایانی هم آن‌قدر تحمیلی بودنش آشکار است که بهتر است همگی درباره‌اش سکوت کنیم. طبعاً هیچ پایان شیرینی نمی‌توان اثر این‌ همه تلخی را از بین ببرد.
بگذارید فیلم اکران شود، می‌توان بیش‌تر به آن پرداخت.

 
شبانه‌روز
شبانه‌روز به‌لحاظ بصری استثنایی و مسحورکننده است. چنین تجربه‌ای را در سینمای ایران به یاد نمی‌آورم که فیلمی این‌قدر نماهای به‌لحاظ نور و کمپوزیسیون و میزانسن سنجیده و فکرشده داشته باشد. چنین وسواسی کم‌وبیش در شبانه (فیلم قبلی بنکدار/علی‌محمدی) هم به چشم می‌خورد، ولی به چنین دستاوردی منجر نشده بود؛ هنوز خام بود و با نوعی ذوق‌زدگی تکنیکی آمیخته بود، آن‌ هم برای نمایش روایتی که ظرفیت این تجربه‌ها را نداشت. این‌بار اما روایت نیز می‌کوشد با تصویر رقابت کند و به‌نظرم تا پیش از یک‌سوم پایانی در این رقابت کم نمی‌آورد. فیلم چهار روایت را تا پنجاه شصت دقیقه موازی با هم پیش می‌برد؛ یکی‌شان سیاه‌وسفید است در فضای قجری، دیگری تک‌رنگ (سپیایی‌)ست در فضایی به‌شدت آبستره، و دو دیگر رنگی و در زمان معاصر، ولی به‌ظاهر بی‌ربط به همدیگر. در یک‌سوم پایانی روایت با غافلگیری می‌کوشد این چهار فضا را به هم بپیوندد و کم‌وبیش موفق می‌شود. اما این استراتژی را چندان دوست ندارم، ترجیح می‌دادم روایت‌ها استقلال خودشان را داشته باشند و به‌لحاظ مضمونی و موتیفی به هم وصل شوند، نه به‌لحاظ داستانی. بااین‌حال شکوه و جلوة بصری فیلم با فیلم‌برداری درخشان مرتضی پورصمدی انسجامش را حفظ می‌کند. انبوهی از بازیگران آشنا به‌تناوب ظاهر می‌شوند و بسیار هم‌جنس بازی می‌کنند (حتی کسانی که این اواخر کم‌تر بازی خوب ازشان دیده بودیم)؛ از فروتن و نیکی کریمی گرفته تا مهناز افشار و مهتاب کرامتی. حضور پارسا پیروزفر بسیار شیرین، نگار جواهریان غافلگیرکننده و حامد بهداد باورنکردنی‌ست. فیلم تجربه‌ای به‌ظاهر سخت‌هضم ولی بامزه و بازیگوشانه است، و چنان غریب و چشم‌نواز که قابل تصور نیست.
نوشته بودند فیلم درباره «هیچ» است و این «هیچ» با «هیچ» گاس ون‌سنت و دیگران فرق دارد. اما خب گاهی مهم این نیست که فیلم درباره‌ی چیست، مهم این است که نمایشِ چیست.

پایان‌بندی
جشنواره خوبی بود و من هنوز فیلم شهبازی و بیضایی و فتحی و شهرام مکری را ندیده‌ام. در نگاه اول اتفاق عجیبی‌ست که در این فضای فرهنگیِ نه‌چندان جالب، در این بحران کتاب و مطبوعات و ناامنی اقتصادی و بلاتکلیفی فرهنگی، در آستانه انتخاباتی شاید سرنوشت‌ساز، چه‌طور سینمای ایران چنین بلوغی را به نمایش می‌گذارد. یک دلیل این است که فیلم‌های تجاری آن‌قدر که باید نمی‌فروشند. این اتفاق همیشه برای فیلم‌های هنری موقعیتی فرخنده بوده. سرمایه‌گذارها فکر می‌کنند که اگر قرار است فیلم نفروشد، خب بگذار فیلم خوب بسازیم. از سوی دیگر تماشاگران فیلم‌های متفاوت هم خودی نشان می‌دهند و فضا را برای این فیلم‌ها آماده می‌کنند. و نیز چند سالی هست که نسل تازه‌ای از فیلمسازان از راه رسیده‌ که جسور و بی‌محاباست. اگر آتشکار و باز هم سیب داری و ناف و آبادان و بیست انگشت به نمایش عمومی درنیامد، ولی راه چنان باز شد که اکنون دیگر نمی‌شود این خیل جوانان پرامید و سخت‌کوش را نادیده گرفت. شکافی که از سال‌ها پیش در تئاتر ایران میان نسل‌ها شکل گرفته بود اینک در سینما نیز به چشم می‌خورد. حالا دیگر اسم‌های تازه امیدبخش‌ترند تا اسم‌های آشنا. بعد از چند سال رکود شاید اینک سینمای ایران خودش را آماده می‌کند که این‌بار با تکنیکی غنی‌تر و تصاویری تکان‌دهنده‌تر، ازنو به صحنه‌های جهانی بازگردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:10  توسط مجید اسلامی  |