تبليغاتX
هفت‌ونيم - دریچه بلوغ
گریزی به هنر و ادبیات و ... (مجید اسلامی)

  

 

آن‌چه می‌خوانید بخشی از یکی از نوشته‌های دیوید بوردول است که در هفدهم نوامبر 2007 در وبلاگش نوشته. یک نگاه کم‌وبیش نوستالژیک به چیزهایی که در نوجوانی دوست داشته و احتمالاً در شکل‌گیری دیدگاه‌ها و سلیقه‌اش دخیل بوده‌اند. باقی نوشته مدام به چیزهایی ارجاع می‌داد که ما ابداً با آن‌ها آشنا نیستیم: برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی و خواننده‌های (برای ما) ناآشنای دهة 1950. این نوشته شاید بهانه‌ای باشد که به‌زودی چیزی بنویسم دربارة کتاب‌های محبوب دوران کودکی‌ام (که شاید مکملی باشد بر مقالاتی که پیش‌تر دربارة مجلات محبوبم، و دربارة تلویزیون کودکی نوشته‌ام).

 

دریچة بلوغ

ديويد بوردول

ماه پیش از دانشگاه تگزاس دیدار کردم. با آدم‌های فوق‌العاده‌ای که آن‌جا دیدم و صحبت‌هایی که شد خیلی خوش گذشت. غذاشان هم بسیار خوشمزه بود. بحث‌های زیادی پیش کشیده شد و یک سوال ذهن مرا به خود مشغول کرد.

پروفسور چارلز رامیرز برگ در سمینار تاریخ سینما ازم پرسید کدام فیلم مرا مصمم کرد سینما بخوانم. بی‌اختیار اذعان کردم که برخلاف بسیاری از نویسندگان سینمایی، هیچ فیلم خاص یا مجموعه فیلمی مرا به این سمت سوق نداده. «جرقه»ی سینمایی نداشته‌ام. [بوردول از تعبیر epiphany استفاده می‌کند که معمولاً آن را «تجلی» ترجمه می‌‌کنند. م.]

دوران کودکی‌ام هم مثل آدم‌های تیپیکِ این حرفه نبوده. با این‌گونه داستان‌ها که آشنایید. [می‌گویند:] در نیویورک/شیکاگو/ لس‌آنجلس به دنیا آمدم و هر روز به سینما می‌رفتم، گاهی هم دو بار یا بیش‌تر. خانه‌مان کنار سینما... [به دلخواه نام یک سالن پررنگ و لعاب را در نقطه‌چین بگذارید] بود. اگر هم نمی‌رفتم سینما، شب‌ها در تلویزیون فیلم‌نوآرهای ناشناخته/ مونوگرام/ فیلم‌های باد باتیکر تماشا می‌کردم. وقتی به سن رای دادن رسیدم، هزاران فیلم دیده بودم و کینگ‌کنگ را دست‌کم پنج بار دیدم.

 

این زندگی من نیست. من در مزرعه به دنیا آمدم. فوقش هفته‌ای یک یا دو فیلم می‌دیدم، آن هم وقتی که خانواده‌ام آخر هفته‌ها فاصلة ده‌ها مایلی تا شهر را می‌پیمودند. همان فیلم‌هایی را می‌دیدم که هر بچه‌ای می‌دید – دیزنی، دین مارتین و جری لوییس، فرانسس قاطر سخنگو. گاهی‌وقت‌ها فیلم‌های چارلی چان و آقای موتو را در برخی کانال‌های تلویزیونی که به آن‌ها دسترسی داشتیم می‌دیدم، ولی خودم را درشان غرق نمی‌کردم. در حدود سیزده سالگی با خواندنِ کتاب به سینما علاقه‌مند شدم، کتاب‌هایی چون پویاترین هنر آرتور نایت و فیلم تا امروز پل روتا. این کتاب‌ها راهنمایی شدند برای این‌که بدانم در تلویزیون چه چیزی را باید تماشا کنم. نتیجه این‌که بله، گهگاه تا دیروقت بیدار می‌ماندم تا کلاسیک‌هایی واقعی نظیر همشهری کین و خانوادة مفخم آمبرسون را تماشا کنم. برای لذت بردن از آثار جوزف ه. لوییس و رابرت سیودماک باید تا سال 1963 صبر می‌کردم، موقعی که دست‌هایم را دور شماره‌ای از مجلة فیلم‌کالچر حلقه کردم که اختصاص داشت به ارزیابیِ اندرو ساریس از کارگردان‌های سینمای آمریکا.

 

در نتیجه طی این سال‌های بعدی بود که به‌تدریج به یک خورة فیلم بدل شدم، در دوران دبیرستان (که دیگر می‌توانستم رانندگی کنم) و دوران کالج (که کانون فیلم آن‌جا را اداره می‌کردم) مدام فیلم می‌دیدم و بعد تصمیم گرفتم تحصیلاتم را ادامه دهم.

اما پاسخ به سوال چارلز را پیدا کردم. گفتم که کودکی‌ام بیش‌تر غرق بود در تلویزیون و رادیو تا سینما. بعدتر بود که فهمیدم آن کتاب‌ها و مجلات هم تاثیر زیادی بر من گذاشته‌اند.

 

آن‌چه در ادامه می‌آید شاید  یک‌جور نوستالژیِ نارسیستی به‌نظر بیاید، ولی اما این مورد همگانی نیز هست. این «قانون دریچة بلوغ» است:

در محدودة سیزده تا هجده سالگی برای هر کدام از ما دریچه‌ای باز می‌شود. تفریحات فرهنگی که ما را به خود جلب می‌کند، همان‌هایی که ما را به سمت خود می‌کشاند و حتی وسوسه‌آمیز است، و چنگالی قدرتمند دارد. ممکن است در سال‌های آتی سلیقه‌مان را گسترش ببخشیم – به‌هرحال باید این کار را بکنیم – اما ورزش‌ها، سرگرمی‌ها، کتاب‌ها، برنامه‌های تلویزیونی، فیلم‌ها و موسیقی‌هایی که در آن دوران دوست داریم، همیشه دوست خواهیم داشت.

پیامد این قضیه بازگشت دوران میان‌سالی/کهنسالی‌ست:

همچنان که سن‌مان بالا می‌رود، پس از گذر از چهل سالگی، بازگشت به دریچة بلوغ را مفید ارزیابی می‌کنیم. به‌رغم تمام تحولات روحی، آن چیزها همچنان همان‌قدر لذت‌بخش‌اند. حتی ممکن است این چیزها از آن‌چه در گذشته به نظر می‌رسیدند مهم‌تر جلوه کنند. همان‌طور که درمی‌یابیم نحوة سرکردنِ اوقات فراغت‌ چگونه توانسته دیدگاه‌مان را از جهان – تفکر و احساس را که بخش مهمی از هویت ماست – شکل ببخشد.

 

بگذارید دقیق‌تر شویم.

 

چشم‌اندازی به دریچة من

من در سال 1947 به دنیا آمدم و در سال 1965 از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم. دیدگاه من دربارة فرهنگ عامه در فاصلة سال‌های 1960- 1965 چه بود؟

کتاب‌ها: بسیاری آثار کلاسیک و ادبیات معاصر آمریکا را خواندم، به‌خصوص تواین و فاکنر. کتاب‌های غیرداستانی هم زیاد می‌خواندم، به‌خصوص بارزون، اورول، و کِنِت برک. اما بیش‌ از هر چیز مجذوب قصه‌های کارآگاهی بودم. نه آن نمونه‌های سخت‌هضم، گرچه خرمن سرخ [Red Harvest] را دوست داشتم. کتاب‌های محبوبم شرلوک‌ هلمز و کلاسیک‌های «عصر طلایی» بود: آگاتا کریستی، مارجری آلینگهام، جان دیکسن/کارتر دیکسن، الری کوئین، و رکس استاوت. حالا می‌فهمم که از این قصه‌گوهای ماهر درس‌هایی می‌گرفتم دربارة ساختار روایی، و نیز سلیقه‌ام برای درک ترفندها ارتقاء پیدا می‌کرد.

 

خاص‌تر این‌که داشتم چیزی را می‌آموختم که مدت‌ها بعد آشکار شد: فرهنگ عامه به همان جذابیتِ آوانگاردهای رسمی تجربه‌های فرمی را به انجام می‌رساند. رمان‌های آشکارا قصه‌گوی الری کوئین یک موتیف محوری دارد – یک قافیة دوران کودکی، یک جناس، ده فرمان – و بعد نشان می‌دهد که چگونه این موتیفْ کنش داستانی، روان‌شناسیِ شخصیت‌ها، و حتی تقطیع فصل‌ها را هدایت می‌کند. کتاب‌های جان دیکسن‌کار مثل شگردهایی جادویی هستند، شعبده‌بازی که با سرنخ‌ها تو را از میان [دنیای] درهای مخفی و کلاه‌سیلندرهای تاشو عبور می‌دهد. جز دیکنسن‌کار تچه کسی می‌تواند اسم رمانش را بگذارد به خواننده هشدار داده‌اند؟ در میان مدرن‌ها شاید فقط اد مک‌بین باشد که استعداد رمان‌های «عصر طلایی» را برای خلق پیرنگی چندلایه بر اساس یک تصویر محوری نظیر یخ یا گوه داشته باشد، و او این کار را در قاب واقع‌گراترین مدل‌ها، یعنی تشریفات پلیسی انجام می‌دهد.

یا کتابی را در نظر بگیرید که دست‌کم بیست بار خوانده‌ام، قضیه‌ی شکلاتِ مسموم  آنتونی برکلی(1929). شش وکیل صاحبنام، نویسنده، و بازرس آماتور کلوپی راه انداخته‌اند به نام حلقة جنایت. یک پروندة تازه مطرح می‌شود و قرار است آن‌ها حلش کنند. طی شش جلسة شبانه، هر بار یک نفر راه‌حلی پیشنهاد می‌کند. مثل سمیناری دربارة قتل.

ستایشگران فیلم‌نوآر و مکتب سخت‌هضم‌ها، که حالا در اکثریت‌اند، گلایه خواهند کرد که این یک‌جور تمرین خفقان‌آور است که داستان کارآگاهی را به یک جدول کلمات متقاطع بدل می‌کند. اما هر بار که راه‌حل جدیدی را در مسابقه برای حل مسئلة مذکور می‌شنویم تنش شکل می‌گیرد؛ هر کسی که فکر می‌کند منطق آزمایش و خطا فاقد جذابیت است بهتر است زندگی‌نامة یک دانشمند را مطالعه کند.  قضیه‌ی شکلاتِ مسموم به کمک تعدادی سرنخ و سه یا چهار مظنون، شش راه‌حل پرجزئیات ولی درعین‌حال کاملاً مستقل را مطرح می‌کند. در پایان یک نوع لذت زیبایی‌شناسانة ناب هست تماشای این‌که آن جدول چگونه به کلیتی غافلگیرکننده بدل می‌شود که در آن جنبه‌هایی از همة آن راه‌حل‌های ناکام ظهور پیدا کرده. مثل گیلاسی روی معجون، پاداش‌مان یکی از زیباترین جمله‌های پایانیِ تاریخ ادبیات جنایی‌ست: «هیچ‌کس او را از اشتباه درنیاورد.»...

 

نوشته شده توسط مجید اسلامی در ساعت 16:25 | لینک  |