
آیا میان این اتفاقها رابطهای نیست؟

نیمهی پُرِ لیوان:
1. دریاچه نمک و بالا رفتن از تپههای روان شگفتانگیز بود.
2. تماشای آسمانِ شب در کویر بهیادماندنی بود.
3. خانهی «طباطباییها» در کاشان زیباترین خانهایست که در زندگی دیدهام. از دیدنش همان حسی را داشتم که ده سال پیش با دیدنِ شهر ونیز دچارش شده بودم. نکته عجیبِ ونیز این است که با شهری روبهرو میشوی که مثل ماکتِ یک استودیوی فیلمسازیست ولی هنوز آدمها در آن زندگی میکنند. در مواجهه با کلیساهای فلورانس چنین حسی نداری. تحسینشان میکنی ولی حس همدلی در آدم ایجاد نمیکنند. وقتی پا به میدان نقش جهان میگذاری و با کاخ عالیقاپو روبهرو میشوی، نمیتوانی در مقابل این عظمت لب به تحسین نگشایی. ولی خانه «طباطباییها» نهفقط ستایشبرانگیز است، بلکه تخیل آدم را هم تحریک میکند. بیاختیار به کسانی فکر میکنی که در این فضاها صبح از خواب بیدار میشدند و اوقات خود را در آن میگذراندند. این نمونهای متعالی از مفهوم خانه است؛ به آدم اجازهی قضاوت نمیدهد. زیباییاش همگن و یکدست است. همهچیزش با هم جور است. اتاقهایی پر از سایهروشن، حیاطهایی امن و ایمن، سردابهایی پر از آرامش؛ مستقل و خودکفا. از درِ خانه که وارد میشوی دیگر تو را به دنیای بیرون کاری نیست. در این مفهوم، خانه پناهگاه است. استعارهای از جهانِ بیرون (در کلیتاش)، و فارغ از آن.


همینجاست که ناگهان به معماری فکر میکنی که آن را ساخته، با چه عزم و تبحری. و آنکه آن را سفارش داده؛ خوب میدانسته چه میخواهد...
شاید مشکل ما این است که نمی دانیم چه می خواهیم.
بعدالتحریر: حالا که بحث معماری پیش آمد لازم است اشاره کنم به برنامهای به نام «ماجراجویی در معماری» که چند هفتهایست یکشنبهشبها از بیبیسی پخش میشود و یکی از جذابترین مستندهاییست که دیدهام؛ مستندی که به همه جای جهان سرک میکشد تا آثاری از گذشتههای دور تا دوران معاصر (کلاسیک و مدرن) را تحلیل کند. از حلبیآبادهای هندوستان تا شهر شگفتانگیز برازیلیا و آسمانخراشی در نیویورک و مسجدی در سوریه؛ همراه با روایتگری که شور و شوقش در برخورد با انواع بناها هرگز فروکش نمیکند و خوب میداند هر اثری را از چه زاویهای به نمایش بگذارد. با متنی بسیار جذاب که خیلی هم خوب ترجمه شده.